بس است!

اگر مرا زیر باران اشکهایم به زنجیر کشند
اگر جولان سخن را به سراب می و میخانه دهند
اگر بر غم برگهای پاییزم طعنه زنند
آنگاه آهنگ وداع با تو بس است

 

اگر چون نقاش عاجز به تصویر خواب رسند
اگر روی از سخن دل و دگری برگیرند
اگر چون عاشق تنها باز تنهایم بگذارند
آنگاه نــم باران نشسته روی شعـــرم بس است

بس است!

اگر آشیانه ام را شکستند
اگر پنجه بر بالین تن خسته ام زدند
اگر نعرۀ مرگ را بربستر بیمارم زنند
آنگاه تبسم گونه های ترک خورده ام بس است

اگر آهنگ تارم را خاموش کنند
اگر تازیانه بر پیکر زخم دیده ام زنند
اگر در ساغر و مینای تهی نالۀ شراب کنند
آنگاه تک کلام مستی از هستی ام بس است

اگر قطرۀ اشکم را بادۀ میکده کنند
اگر پروانۀ روح تنهایم را به یغما برند
اگر بامداد شبم را به صلابه کشند
آنگاه ترانۀ نگاهم بس است

اگر از آشفته بازار خویش آدمکی سازند
اگر از مرید بی سخن مکتب عشق سازند
اگر اندیشه را از عقل عریان بر گیرند
آنگاه یک سخن و یک سئوال بس است

اگر مرا زیر باران اشکهایم به زنجیر کشند
اگر جولان سخن را به سراب می و میخانه دهند
اگر بر غم برگهای پاییزم طعنه زنند
آنگاه آهنگ وداع با تو بس است

اگر چون نقاش عاجز به تصویر خواب رسند
اگر روی از سخن دل و دگری برگیرند
اگر چون عاشق تنها باز تنهایم بگذارند
آنگاه نــم باران نشسته روی شعـــرم بس است

رشید آهنگری

یک پاسخ to “بس است!”

  1. tayak2 Says:

    اگر بامداد شبم را به صلابه کشند
    آنگاه ترانۀ نگاهم بس است
    ali ast

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: