تکیه بر سایه

سفره ي كم رنگ صبحانه را جلوي شوهرش گذاشت. خودش را جمع و جور كردو زير چشمي نگاهي به مرد انداخت. مرد با ابروهاي گره خورده به سفره خيره شده بود.او در عالم ديگري سير ميكرد.
«چايت سرد شد يازگلدي»
«چي؟»
«چايتو بخور سرد شد»
مرد قندش را داخل پياله ی چای فرو برد و پياله را سر كشيد.
«خيلي وقته خانه نبودی. ايندفعه حتما چند روزي پيش ما مي ماني.»
» نه بايد برگردم. استاد كارم راهي سفر است. بايد بالای سركارگرها باشم.»
خون توي صورت اجش دويد ،آب دهانش را به سختي قورت داد و با لرزشي خفيف گفت: » بالاي سركارگرها يا بالاي سر نوعروست؟»
يازگلدي سرش را بالا گرفت نگاه ها بهم گره خورد.ناگهان نگاهش را بريده و با شدت تمام كاسه چايي كه در دستش بود به طرف زن پرتاپ كرد،كاسه با فاصله كمي ازكنار صورت زن رد شد و به ديوار پشت سرش برخورد كرد و تكه تكه شد. با صداي برخورد كاسه به ديوار، دو صورت شبيه به هم با موهاي ژوليده سرهايشان را از درون پتو بيرون آوردند و هراسان به آغوش مادر پناه بردند و با چشمان گرد شده،به چهره ي پدري كه اين روزها برايشان غريبه بود خيره شدند .
چيزي در درون اجش شكست در حالي كه بغضي شديد گلويش را فشار مي داد گفت
«پس حرف مردم روستا درسته !»
» به اهالي روستا چه مربوطه من چكار مي كنم؟»
» اما به من كه مربوط مي شه. من زنت هستم، مادر بچه هات… مگر فراموش كردي»
مرد دانه هاي ريزعرق پيشانيش را با پشت دستان زمخت و درشتش پاك كرد، نفس عميقي كشيد و به سفره ي كوچك كه جلويش پهن بود خيره شد. سكوتي سنگين براتاق سايه افكند انگار زمان از حركت باز ايستاد. تنهاصداي وزوز مگس هاي دور قندان شنيده مي شد.
» به تو هم ربطي ندارد، من كاري كه دلم خواست انجام دادم.»
هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه اجش حيرت زده آهي كشيد. انگار سنگيني تمام بار عالم را بر دوش كشيده باشد در خود مچاله شد درد شديدي وجودش را از خيانتي كه به او شده بود فرا گرفت. بچه ها با صداي ناله ي مادر خود را بيشتر به مادر چسباندند. زن دستانش را دور بچه ها حلقه كرد و به سختي به خود فشرد.
» چرا… چرا اين كارو كردي؟ »
» جنايت كه نكردم، ازدواج كردم »
» پس من چي؟ بچه هات چي؟ »
مرد سرش را پايين انداخته بود و با انگشت هايش پرزهاي نمد را مي كند.
دستهاي زن همچنان که بچه ها را به خود مي فشرد مي لرزيد. نفرت وجودش را فرا گرفت سپس آن خشونتي كه در وجودش نهفته بود به يكباره طغيان كرد. با صدايي لرزان ادامه داد: » تنهايي و بي پولي را به جان خريدم و منتظر روزي بودم كه با دست پر برگردي. روزها را به اميد بازگشت تو به شب مي رساندم و شبها بالشت خيس اشكم همدم لحظات تنهاييم بود. در مدت شش سال زندگي مشترك هميشه نبودي و من به سايه ات تكيه كرده بودم. حالا اين سايه ي كم رنگ را هم از من دريغ مي كني؟»
موج اشكي كه در چشمان سياه و درشت زن در جريان بود با حركت پلك هايش بر گونه هايش سر مي خورد. دستانش را به گلويش فشرد و گفت:» ديگر به اينجام رسيده اين يكي را نمي توانم تحمل كنم.»
مرد ابروهايش را بالا انداخت پوزخندي زد و گفت:» خلاف شرع و قانون خدا كه كاري نكردم ،مردانگي كردم و يك دختر بي كس كه زير دست زن عمويش بود را به عقد درآوردم و از آن زندگي فلاكت بار نجاتش دادم.»
زن نگاهي به دستان لاغر و پينه بسته اش انداخت ، كف دستان تاول زده اش را بهم ماليد و بالحني ملامت آميز گفت:» طور ديگه اي نمي شد به اين دختر مظلوم كمك كرد؟ مردتر از تو كسي نبود؟تو در لباس دين و دينداري بذر نفرت و جدايي در وجودم كاشتي.»
مرد نيم خيزي به طرف زن برداشت و داد زد زود از جلو چشمام دور شو و مجبورم نكن طور ديگري با تو رفتار كنم.»
زن با آشفتگي ازجا بلند شد دست بچه ها را گرفت و به دنبال خود كشيد. به طرف انباري كه گوشه حياط بود به راه افتاد. انبار با ديوارهاي ترك برداشته و سقف حلبي پوسيده همچون پيرمردي غنوده در خود انتظارش را مي كشيد. در چوبي رنگ و رورفته ي انبار بدون قفل و كلون با يك تكه سنگ كه پشت آن قرار داشت بسته بود. سنگ پشت در را با پا به طرفي كشاند، لت هاي در قيژقيژ كنان باز شدند و انبار اين موجودات غمگين را در قلب تاريك و خاموش خود فشرد. نوري پريده رنگ از دريچه اي كه بر روي آن پلاستيك كشيده بودند به درون ميتابيد. در يك سمت انبار چند رديف اجر بر روي هم چيده و تخته اي بر آن سوار بود. چند گالن نفت، يك بخاري زنگ زده، چند لوله بخاري و كيسه اي كاه خورد شده بر روي تخته قرار داشت. در يك سبد پلاستيكي شكسته نان خشك و كپك زده ريخته بود با باز شدن در انبار مرغ و خروسي به داخل پريده و هر كدام تكه ناني به نوك گرفته و فرار كردند. در سمت ديگر انبار دار قالي به صورت افقي قرار داشت. از روي تخته ي كنار ديوار كيسه اي را برداشت به كناري انداخت و بچه ها را روي آن نشاند. بر روي دار قالي نشست، نخ لاكي رنگي از بين نخ هاي رنگي جدا كرد و انگشتان سردش را لا به لاي تار قالي فرو برد. به سختي تارها را از هم جدا مي كرد و گره مي زد. پرده اشكي چشمانش را پوشانده بود . چارقدش را تا پيشاني پايين كشيد سرش را پايين انداخت و اجازه داد باران اشك هايش گل هاي قاليچه اش را آبياري كند.
صداي بچه ها اورا به خود آورد «مامان بابا دارد مي رود»
از پنجره ي كوچك انبار به بيرون سرك كشيد. شوهرش را ديد كه از پله ها پايين مي آيد.چهره اش بر افروخته بود اما نشاني از پشيماني درآن نبود. بدون آنكه نگاهي به طرف آنها بكند پله ها را دو تا يكي پايين آمد سويچ موتور را در دستانش چرخاند و به طرف موتورش رقت. با شنيدن كلمه ي بابا به ياد شش سال پيش افتاد، زماني كه والدين شوهرش با يك قواره پيراهني و روسري ابريشمي رسما به خواستگاريش آمده بودند. همچنين به ياذ آورد چهره ي آفتاب سوخته و فرتوت پدر خود را كه سيگاري بين انگشتانش دود ميكرد. هنوز طنين صداي پدر توي گوشش بود » ساكت باش دختر، تو از يك سالگي نشان كرده ي اين خانواده هستي. امكان ندارد قرارچندين ساله ام را به هم بزنم. جواب مردم را چه بدهم؟ همين كه گفتم»
اجش در افكار خود پدرش را مي ديد مثل هميشه لجوج و متكبر،اما خودش را ديگر ان دخترك سر به زير نمي ديد. در مقابل پدرش ايستاده بود و بي مهابا حرف هاي نگفته اش را بر زبان مي آورد.» پدر جان كا ش زنده بودي و مي ديدي چه به روزم آوردي و چه راحت سرنوشتم را رقم زدي. مخالفتم را دليل بر بچگي و نادانيم گذاشتي گفتي نمي فهمي، نمي داني، مدتهاست كه طبيعتم را در زير قشر ضخيمي پنهان مي كنم، بي اعتنايي ها و تحقيرها را به جان مي خرم، فريادم را در گلو خفه مي كنم تا كسي نشنود. چشمان به اشك نشسته ام را پايين مي اندازم تا كسي ورم پلك هايم را كه نتيجه ي شبهاي تنهايي و بيداري ام است را نبيند.اما با اين پيشامد مي ترسم كه نتوانم تحمل كنم.»
» آخ…خ » لبهاي بهم فشرده اش را از هم باز كرد و كارد قالي بافي را به كناري انداخت. قطرات خوني كه از انگشت بريده اش مي چكيد تا رهاي قالي را گلگون مي كرد. با انگشت محل بريدگي را فشار داد نخ كبود رنگي برداشت و دور انگشت بريده اش پيچيد. بچه ها با صداي مادر دست از بازي كشيده و به شانه هاي مادر چسبيدند. با مهرباني آنها را به خود فشرد.
شب چادر سياه با پولك هاي نقره ا يش را بر روي روستا افكند.اجش با نااميدي چشم به در دوخته بود و مي دانست چشم انتظار كسي است كه اميدي به بازگشت آن نيست. جز صداي سگهايي كه در دور دستها زوزه مي كشيدند چيزي از اين درب بسته داخل نمي شد، از اين انتظار نفرت داشت از اين شبهاي تاريك و بلند، از اين تنهايي، ازاين سكوت مرگبار.
بچه ها لقمه اي نان خورده و هركدام در گوشه اي به خواب رفته بودند از جا بلند شد پتويي از گوشه اتاق برداشته و بر روي بچه ها انداخت. با رخوت و سستي به پشتي كنار ديوار تكيه كرد احساس مي كرد ديگر چنانكه بايد از نگاه نافذ مردم در امان نخواهد بود. آرزو مي كرد كاش در اين خانه كوچك در محاصره ي ديوار هاي كاهگلي ٍ پنهان از نظرها فقط با خداي خويش مي ماند. اما مجبور بود زن ديگري را به عنوان عضويي از خانواده در اين خانه كوچك بپذيرد و باور كند اين خانه با همه ي كوچكيش تنها متعلق به خودش نيست. بايد نظاره گر محبت مردش به نو عروسش باشد، نجواهاي شبانه ي آنها را در اتاق كناري بشنود و دم نزند. از چيزهاي ديگري هم در هراس بود، هراس از آينده ي فرزندانش. مي ترسيد از اينكه اگر روزي مجبور شود خانه را ترك كند، در آنصورت فرزندانش چه سرنوشتي پيدا خواهند كرد، كدام شانه تكيه گاه فرزندانش خواهد بود و محبت را از چه كسي گدايي خواهند كرد. آيا دستاني پيدا خواهد شد كه همچون دستان گرم مادر نوازش گر فرزندانش باشد و يا قلبي كه با آه فرزندانش يه درد آيد.
صداي اذان صبح بلند شد. الله اكبر… الله اكبر… زن با تمام نيرو از جا برخاست به طرف پنجره رفت و پرده ي چيتي را كه با نخي به چارچوب پنجره ميخكوب شده بود كنار زد. نسيم صبحگاهي صورتش را نوازش كرد و روحي تازه در كالبد خسته اش دميد. نگاهي به آسمان انداخت. روشنايي شفق آخرين ستارگان آسمان را درو مي كرد. شب با همه ي سياهيش مي رفت تا جاي خود را به خورشيد و گرماي آن ببخشد. چارقدش را بر روي سر مرتب كرد، قامتش را راست كرده آستين هايش را بالا زد. نفس عميقي كشيد و با خود گفت: «خدايا قدرتم ده تا بتوانم اين بلايي را كه به آن مبتلايم كردي، تحمل كنم و سرنوشتم را بپذيرم. زيرا ايمان دارم بيشتر از حد تحمل ، بار بر دوشم نميگذاري. قلبم شكسته و روحم بيمار و رنجور است اما صبر و اميدم را از دست نمي دهم و مي دانم كه همواره ياورم خواهي بود.
وبلاگ مداد شکسته

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: