عزاداری و غذاداری

طنز از تایاق

در گذر ایام و به خاطر گذران زندگی از کار فرهنگی گرفته تا کار دلالی تجربه کردم . و از هر کدام خاطرات زیبایی را بیاد دارم که یکی از آنها در این ایام ماه مبارک محرم بود . پشتی را از بازار میخریدیم و تا دلت میخواد چونه میزدیم و بعد از خرید آماده دوخت و پر کردن بود و سر انجام راهی بازار تهران می شد . در یک مسافرخانه که متعلق به یک ترکمن بود جا میگرفتیم . این مکان هر چند فاقد بهداشت لازم بود ولی با آن خو گرفته بودیم ، چون

به بازار سر پوشیده هم نزدیک بود. آخرین سعی خود را میکردیم که خرج اضافی نکنیم از اینرو اگر جا داشت در رستوران هم برای قیمت غذا چونه میزدیم . در این میان دوستی با ما بود که حسین نام داشت . استعدادش آنقدر نبود که بتواند مدرسه را ادامه دهد از اینرو ترکش کرد و به یاد گیری علوم حوزوی پناه آورد ، دید که مشکلتر از اولی است . از آنجا به بازار دلالان پیوست . غروب میشد و همه دور هم جمع میشدیم و مشترکا غذا تهیه میکردیم تا ارزان بیفتد و بیشتر خودما می پختیم و گاه گداری نیز از بیرون میخوردیم . هر روز حسین تعریف میکرد که امروز شام ، سینه مرغ خورده است . و شب دیگر میگفت ، امروز پلو با یک مرغ کامل خورده ام و ما که میدیدیم بازار حسین امروز خوب نبوده و اصلا چیزی نفروخته بود . تعجب میکردیم که چگونه دست و دل حسین باز شده است ، از اینرو دوستی رد پایش را گرفت تا ببیند حسین در کدام رستوران غذا میخورد . مشاهد میکند که او از میان کوچه های باریک به طرف مسجدی در آن حوالی میرود و ماه محرم بود و در آنجا هیئت های عزاداری بر پا کرده و سینه میزنند و سر انجام فردای آنروز ما همه ترکمنها به طرف مسجد رفتیم ، آنها خوشجال شدند و حسابی پلو با مرغ دادند و فردای دیگر نیز گروه گروه به وقت شام رفتیم و خیلی هم خوشحال بودیم که غذای حسابی و مفت گیر آورده ایم . بالاخره روز سوم ، هیئت عزاداری متوجه شدند که قیافه ما با لباسهای رنگارنگ به عزاداری نمیخورد و موقع سینه زدن حضور نمیابیم و تنها به صرف شام حاضر میشویم . مانع از این کار شدند و گفتند که اینجا به کسانی تعلق دارد که در این محله سکونت دارند و عضو هیئت عزاداری هستند . از آن روز بعد همان شیوه شام خوری خودمان ادامه یافت . ولی جای شما خالی این حسین ما دور از چشم من و شما یواش یکی به آنجا سرزده تا دوباره شانسش را بیازماید و مظلومانه خودش را معرفی کرده که اسمش حسین است با این وجود تیرش به سنگ خورده بود . بعدها تایاق به حسین دلداری میداد که ناراحت نباشد ، اگر اسمت علی هم بود فرقی نمیکرد چون تو سینه نمی زنی و آنجا عزاداری است نه غذاداری!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: