چگونه در مرداب منزل می گزینیم؟ …..

رشید آ.

من از ظلم سخن، از خاموشی مشعل ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا با تو سخن گفتن در این میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانا نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل و نا آگاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و همدم کم، زینهار؛
نه از سختی راه، بلکه؛ از سستی همراه می ترسم
من از پرخاش نادان و ابله نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از آه مادر می ترسم

عده‌ای میگویند دروغ عامل بسیاری از جدایی‌هاست!
اما نه!،
این حقایق هستند که انسان ها را از هم دور می‌کنند!
وگرنه ما دروغ می‌گوییم که نزدیک باقی بمانیم!
شاید دردناک باشد!،
اما ما به نوعی محکوم به دروغ گفتن هستیم! درست به همان اندازه که محکوم به زندگی کردنیم!

رشید آ.
‏نوشته شده پنجشنبه‏، 2014‏/11‏/08

من از ظلم سخن، از خاموشی مشعل ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا با تو سخن گفتن در این میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانا نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل و نا آگاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و همدم کم، زینهار؛
نه از سختی راه، بلکه؛ از سستی همراه می ترسم
من از پرخاش نادان و ابله نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از آه مادر می ترسم

تاریخ را اینگونه نوشتند که کشتند و بردند و آتش زدند. او بود و ما بودیم و شما بودید اما یکی از دیگران برتر بود. قلمهای او در پی شناخت این برتر شد که هر روز مرکب قلمش را از رنگهای مختلف پر میکند. وقتی از نوشتن خسته میشود سراغ تارهای نگاهش می رود تا بلکه پلی از مسیر وجدان بسوی صدای قلبش بیابد. اما میبیند که اینهم نمیشود و گاها فکر میکند که نشدنی است.
زیرلب ترانه ای را زمزمه میکند. تلاش میکند تا از دست داده های خودش را در میان بیتهای کلام مرده اش بیابد و با آن خود را بیاراید. اما باز صدایش مجال اتمام نمی یابد و از گوشه وجدان طنینی برمی خیزد تا او را به تماشای خود وادارد اما او به اینهم تن نمی دهد. باز رنگی دیگر مییابد و قلمش را با آن رنگ به نوشتن وامی دارد که حتی رنگ قلمش نیز نمی تواند چهرۀ چرکینش که در هنگام وداع با هنگامه زندگی او را پریشان چو دیوانه گان صحرا کرده بود، بپوشاند. اما باز دست بسوی تاریخ گمگشته اش دراز میکند. از هر کس و ناکس صدقه کلامی میگیرد تا خدایانش سازند و سکه بر مثقال دیدگانش زنند و او را برای جنگ هوس به میدان رزم فرستند که سرمست میشود. در یک کلام خدا را با رنگهای مرکبش می آلاید و بر او پرخاش میکند و از یک بند رقیبانش صد کلام عاریه میگیرد ولی باز هم ترانه های ناقص او چون زنگوله ها، حوریان را فراری میدهد و او را در بیابانی خشک اما پر از وعده های بی معنا تنهایش میگذارد که بی مهابا خود را چون پیامبری بی رمق بسوی تاریکیهای مکتب همسایه می رساند. تا بلکه بتواند ابلاغ وحی یابد. اما تاریکی شب او را بسوی ابهامی بزرگ و وسیع در میان درختان پوسیدۀ جنگل تا پهنۀ هزار واسطه گر دروغ روانه میسازد.
او خود را در هر رنگ و شمائی به بازار تزویر به حراجی دروغ میرساند تا گمگشته گانی را بیابد که با هم بزم ندامت نمایند. چنین میشودکه جملۀ دغلکاران، او را به فریاد خویش میخوانند تا با انگاره های او خودنمایی از وفاداری را بنویسند. اما رنگهای مرکبش در پس جلوه های شفق، رنگ میبازند و خطوط نانوشتۀ وجدانش که جز خویشتن آرا نتواند آنرا بخواند در میان آرزوهای کودکانه اش به وجد مییایند و کف زنان به هورا می نشینند.

حتی دوستی او بهتر از دشمنی او نیست که در گوشۀ وجدانش آوای انسانیت را به قفس بسته است و هرآنکس که لب بر سخن نماید بر فلک خشم میکشد تا چون وجدان خود توبه را بیاموزاند. زیرا دینخویی خود را برتر از دینخویی دیگران میداند و خود را بیش از خدای خدایان می پرستد که امروز توبه خود را در میان کلام سرد قلمش با رنگ شرم مینویسد و سرخی رخش را چون درفش کامیابی بر سفرۀ مکاران خویش می نشاند تا قپه بر سینه اش زنند و او را بر سکوی فتح رسانند تا هر روز نغمۀ جدایی از مرز و بومش را بسراید.
وای هر آنکس که او او را دوست و یار خود خواند که گویی نفرین زمانه شده اند و بر قلۀخشم نزاکتش چپاولگر وجدان و خاموشی آوای انسانیت او شده اند که قلمش به نرخ روز سخن میگوید و تاریخش به بهای ترس از عاقبت خویش، تنها با سایه هایش همراز می شود. او حتی در این راه نیز گمگشته ای سرگردان است که نمی داند بر سر کدام نشان به منزل منزلت برسد. زیرا که عزیمتگاه او نیز چون مقصدش در پس سیاهی قلم شکسته اش با سکوت سیاهی شب آمیخته است و چون جغد با آهنگ تاریکیها به وجد میآید.
روزیرا با هم به دباغۀ آزمندان یک جو اخلاق و یک کلام ادب رفتیم. دروازۀ افسانۀ دروغ و از آن راه هجم و حیا را در اشکهای پیکری خمیده و خستۀ خواصی یافتیم که روزگاری را با هم به تماشای صحرا نشسته بودند و با هم به نوای گلهای صحرا خوش بودند. لیکن؛ نرده های سیاهی چون دیوار، مابین ما بودند که هر بند از آن حکایت از عجز و ناتوانی نگاهها را داشته اند و فریاد خاموش آنانرا به زنجیر بسته بودند.

گویی لحظه ها به درازای یک تاریخ قصه داشته اند و او در تماشای آن قصه های ناخوانده بود و تنها لحظه ها را می شمرد. تیک تیک ساعت گونۀ هر لحظه، میخواست از ثانیه ها و دقیقه ها عبور کند و شمارش ساعت را بسوی سیاهی شب بچرخاند. در کنار آن، دایره های امتدا نگاهش بسان چیدمان حروفهایش یکی پس از دیگری از همدیگر میگریختند و پرسشهای وامانده از پاسخ را یکی بعد از دیگری در ناله های وجدان و در لابلای قصه های مکتبش می شکستند. تا شاید در بیگانگی با زمانه، درسهای آنرا از صفحات تاریخش پاک نماید. او غافل از وزش بادی بود که هر تحرک او را چون طوفانی بسوی دریای پر طلاطم روزگار می برد تا پرده از رخسارش برکشد و او را آنگونه که است نمایاند. اما او هرگز باور نداشت که روزی چهرۀ چرکینش که نه چون اولادی بود و نه مولایی، در بازار مکاران، صدقۀ قربانیان خدایان وحش گردد.
او چون برگهای خشکیدۀ پاییزی با هر تلنگر و پرسشی می شکست. دیگر ماندگاری باورهای او تنها با دروغهای بزرگش قابل تفسیر شده بودند و دستهای او ناتوان از وصلت دو بیت منطق از سخنش شده بودند. او چون برگی که در هنگام زوال می افتد از قلۀ تفاهم فرود کرده بود. او نادان تر از آن كسي شد كه در حق دوست خود با دشمن مشورت و تدبير میكند. او دیگر بدون نشانه گرفتن، تیر خالی می کند. او بدون دادرسی حکم محکومیت میدهد.

عده‌ای میگویند دروغ عامل بسیاری از جدایی‌هاست!
اما نه!،
این حقایق هستند که انسان ها را از هم دور می‌کنند!
وگرنه ما دروغ می‌گوییم که نزدیک باقی بمانیم!
شاید دردناک باشد!،
اما ما به نوعی محکوم به دروغ گفتن هستیم! درست به همان اندازه که محکوم به زندگی کردنیم!*

آری ما باید دروغ بگوییم تا قلم و کلام آسایش خویش یابند. زیرا که قلم و کلام، خود آرایشگر دروغهای کوچک و بزرگ امتداد نگاههای ما میباشند. چنین است که دستهای ناپاکمان را بنام دعا بر پیشانی شرمسارمان میکشیم تا آیاتی مرموز ما را شفا بخشند. و دلهای پریده و له شده در زیر فشار خونهایمان که وجدان کودکانۀ ما را به زنجیر بسته اند، بسوی تاریکی شبانگاه رهسپارش سازیم تا راز بندگی را بیآموزند.
بهرۀ خیر او نه به ملتش و نه به بیگانه رسد که بندگی ذات ذهن تهی شده از معرفت خویشتن او است. لذا؛ تمام هم و غمش گدایی منزلت از مغفور شده های روزگار میباشد. اما او کامیاب تر از پاکدلانی است که خوشی دیگران را مسرت اجماع خود دانند.
چنین روزگاری را ما داریم و در چنین روزگاری باید زیست که غنچه های تبسم عشق با چند دم ناپاک از آن پژمرده میشوند.
گویند قضاوتگر تاریخ با هیچ ندامتگر و دروغی همراز و محرم نیست. ولی آنها حتی تاریخ را بنام خویش، همرنگ نیرنگ و تزویر خود میسازند و قضاوتگر را چون خود چرکین میکنند که امروز نیز روزگار همساز آنان شده است. اما ما فردایی نیز داریم که آفتاب محبوس در هوسهای آنان را نمای گردش روز نمایند و از سختی روزگاران ترانه ای هرچند تلخ را بسرایند تا گنجشکهای پر و بال یافته، بر برگهای آشیانه هایشان تاریخی نو نویسند. اما چه افسوس که آن ایام ترانۀ عاشقانۀ لبهای ما در میان سرمای خاک خورده ای دفن شده اند. و چه بسا چون نظاره گری خاموش به تماشای آن روزها خواهند نشست.

در آن ایام چه میخواهیم ببینیم؟ آیا از ما یا از دیگر قلمهای پرسشگر که چرا؟ تابش سخن و گویش قلبهای آنان است؟

*ـ چارلز بوکفسکی

rashid36@web.de

2 پاسخ to “چگونه در مرداب منزل می گزینیم؟ …..”

  1. تورکمنینگ یولداشی Says:

    كوب بارمه يانينه دشمان آدمينگ
    بيلمسين سرينگي آلماسين چمينگ

    مردبولسين همدمينگ، دوشان يولداشينگ
    بير نامرد يولداشدان يخشيدور تايق

  2. fereydoondiyeji Says:

    ba ejazeh az reshidaga.yeki az odabaye iran gofteh bood.man az khoda mitarsam,weli az kesike az khoda nemitarsad bishtar mitarsam

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: