آنگاه که خاطره ها در آه گم می شوند و ….

رشید آ.

گاهی بدنبال خاطرات شبهایی میدوی که هر صحنه از آن فاصله هویتهای تو را نشان میدادند. اما گاها حتی این خاطره ها هم از تو فراری می شوند. گویا شما صاحب آنها نبوده ای و یا همدیگر را زیر باران زمستانی بغل نگرفته اید و با آنها و با هم در کنار آتشی نشسته با هم گریه نکرده اید، با هم درد دل نکرده اید. خاطره هایی که تو را وارد دنیایی دیگر غیر از امروزت میکردند. آری در چنین فضایی است که هر صحنه از زندگی امروزت یادآور دلتنگیهای خاطرۀ گم شدۀ تو میشوند که متاسفانه نمیتوانی سر و ته اش را بهم وصل بکنی، نمیتوانی حروف معنابخش متعلق به آنها را بیابی. از دوستانت میخواهی که یاریت دهند. اما می بینی که آنها نیز خودشان را در میان پیچ و خم تند خاطراتت گم کرده اند. آنوقت است که …

عکس برای گاهی که آه میشود

رشید آ.
‏2014‏/11‏/23

گاهی احساس میکنی که میخواهی چیزی بگویی جمله ای از خواسته های ته دلت بسازی. دنبال حروف مناسب میگردی. اما کلمات از پی یکدیگر از تو فرار میکنند و تو هیچوقت نمیتوانی آنها را در کنار هم بچینی و جمله ای رسا با زبان آرزوهایت بسازی. بی حوصله گی و یکسری مصالحه و در نظر گرفتنها و در نهایت رفاقت همه و همه با نگاهی عاجزانه به التماس قلمت میافتند تا از نوشتن باز ایستی. مشکل دیگر در این است که گاها خواسته ها‌ آنقدر مرموز و ناشناخته میشوند که اگر هم بخواهی از زیر پلکهای نگاهت عبورش بدهی و معناهایشان را بیابی، نمي‌تواني كاري برايشان انجام بدهي. سکوت میکنی، ناامیدانه دستهایت را بهم سفت بند میکنی و آه وجدانت را قورت میدهی. اگر هم بخواهی بفهمی قادر به فهم هم نمیشوی. همچون کودکی که نمیداند کدام رنگ لباس را میخواهد، به هر طرف زل میزنی. دنبال بزرگتری میگردی هیچکسی را نمی یابی گو اینکه در میدان بازار تک و تنها مانده ای. خیس عرقی بر پیشانیت مینشیند. بدبختی کار اینجاست که اگر هم بخواهي، نمیتوانی لباسي را كه دوست داری توصيف كنی، نمی توانی. آهی از ته دل می کشی. آن وقت است كه پي‌ميبري چه ناتواني… و چقدر عاجزی …
گاهی بدنبال خاطرات شبهایی میدوی که هر صحنه از آن فاصله هویتهای تو را نشان میدادند. اما گاها حتی این خاطره ها هم از تو فراری می شوند. گویا شما صاحب آنها نبوده ای و یا همدیگر را زیر باران زمستانی بغل نگرفته اید و با آنها و با هم در کنار آتشی نشسته با هم گریه نکرده اید، با هم درد دل نکرده اید. خاطره هایی که تو را وارد دنیایی دیگر غیر از امروزت میکردند.
آری در چنین فضایی است که هر صحنه از زندگی امروزت یادآور دلتنگیهای خاطرۀ گم شدۀ تو میشوند که متاسفانه نمیتوانی سر و ته اش را بهم وصل بکنی، نمیتوانی حروف معنابخش متعلق به آنها را بیابی. از دوستانت میخواهی که یاریت دهند. اما می بینی که آنها نیز خودشان را در میان پیچ و خم تند خاطراتت گم کرده اند.
نه اينكه دغدغه‌هايت قبل از تو رفته باشند و پروانه‌هاي سفيد و رنگ آمیز شدۀ سرزمين رؤياهايت را پرواز داده باشند و تو را در میان توده ای از ناشناخته های دنیای معنا نشدۀ آرزوهایت تنها گذاشته اند.
اما؛ روزهايي را به خاطر داری كه وقتي به سراغت مي‌آمدند هيچ نمي‌پرسيدند. تو را مورد سرزنش قرار نمیدادند و چون عقربه های ثانیه اما بدون صدا و با نوگ انگشتانشان از کنارت میگذشتند و تو عاشق آن خاطرهایت میشوی و آنها را هیچوقت فراموش نمیکنی.
انگار آن روزها با آمدنشان هيچ چشمداشتي همراهشان نبود. انگار بار حسرت و ندامت بر شانه‌هايشان سوار نبود كه بخواهند قسمتي از آن را روي دوشت خالي كنند. تو خودت را چه سبک حس میکنی حتی سبکتر از برگهای خشکیده. دیگر مجبور نمی شوی دنبال کلمات بگردی و در پی اتصال حروفهای آنها از خودت شرم بکنی. با یک لبخند مغرورانه متوجه می شوی که مجبور نیستی پاسخگو باشی. خود را آزاد و حتی آزاد از وجدان خود احساس میکنی! هیچ ضابطه ای تو را مقید نمیکند. آنوقت است که پي‌ميبري چقدر از خودت دور شده ای و با زبان و قلب خودت با آرزوهایت حتی با خاطراتت غریبه شده ای.
گویا تو سخن میگویی سخن از میان دو واژه که ما دو تا را از هم دور میساخت. اما گوش کن! من با لب خاموشم میخواهم سخن بگویم که دلیلِ ناتوانی نیست. بلکه این فریاد آرام نگاهم است که از میان دو روح مرده تبسم عشق را می جوید. افسوس که تو با نگاهی که زبان من و تو نیست، پاسخم میگویی. در این میان راز نهان در سخنم مغلوب واژه های عاریه ای تو میشوند. از خودم میپرسم که باز این چه شورشی است که در پی واژه ها شعر ترانۀ مرگم را مینویسند و مرا چون شاعر شکست خورده در میان طوفان واژه های گمنام رهایم میسازند!
آنگاه تشنه و شیفتۀ سکوت لبهایم میشوم. زیرا سکوتم، که در آن هزاران فریاد نهفته است، آرامگر دردهای خنجر دوست میشوند.
فراموش شدن ثانیه های هر لحظه از سکوتم، حکم مرگ گلی را دارد که در فراغ باغبانش پرپر شد و رفت. چون برگ زردی که از تن درخت تنومندی جدا میشود و به خاک بوسه میزند.
آنوقت است که پي‌ميبري دنیای خیالی ما هم چون عاشق تنهاست، عاجز از توصیف رؤیاهایش است. ناتوان از اتصال دو کلام عشق است.
هر چند که نباید لحظه های شیرین با هم بودنها تلخ شوند یا که خاطره های قشنگ بودنمان اشک شوند و یا در تنهایی شب سرود وداع با عشق شوند. اما هر روز شاهد پرواز عشقهایی میشویم که هر ترانۀ آنها جدایی زنجیره های وصلت آرزوها و رؤیاهای ما بودند و هست.
نمي‌دانم كه تنها من شب ها و روزهاي آن‌چناني ام را که مملو از خاطرات لحظه های اتصال دو کلام عشق بودند گم کرده ام يا اينكه خاطره های من هم در درون آهم گم شده اند؟ یا …… ! دیگر نمیتوانم بنویسم. نه اینکه حرفهایم تمام شده باشد. زیرا نمیتوان روی کاغذ تمام شدنی و در امتداد کوتاه قلمهای دستم، حرفهای تمام نشدنی را جا داد.
اما؛ میخواهم تمام حرفهایم را در یک نگاه به تو بگویم. چون خوب میدانم که دو یار و همدم براحتی حتی بدون ادای کلمه ای هم همدیگر را میفهمند.

rashid36@web.de

4 پاسخ to “آنگاه که خاطره ها در آه گم می شوند و ….”

  1. گفتمان ترکمنها Says:

    خوانندۀ گرامی آقای رضا شما در مورد نوشتۀ طنز تایاق نظرتان را بیان نموده اید و طرف مقابل نیز در جوابیه شما نظری را بیان کردند و قضاوت نهایی در آنمورد را بعهدۀ دیگر خوانندگان محترم واگذار بکنیم. بهمین دلیل با پوزش نظر ارسالی شما بدلیل ایجاد تنشهای بیهوده و غیرمؤثر منتشر نمیگردند. با تشکر از شما.

  2. پریسا Says:

    باران….
    باران که می بارد
    گام برمی دارم و قدم زنان می روم
    زیر باران رفتن را دوست دارم
    اشکهایم را کسی نمی بیند
    تمام خاطرم را دوباره خیس میکنم
    حس میکنم دوباره زنده شده ام
    از تلخی روزگار می گویم و به دست باران می سپارم
    از سختی ها از نامردی ها
    از بخت بد از اقبال شوم
    همه را به دست باران می سپارم
    باران نیز می شوید و پاک می کند
    باران زندگی دوباره را بیادم می آورد
    توان راه رفتن را به من می دهد
    در این جاده باریک من و باران تنهای تنها هستیم
    هر قدر میبارد من سبک و سبک تر می شوم
    اما میترسم از رنگین کمان هفت رنگ پس از باران
    دوباره روزگار از نو آغاز خواهد شد
    پس خداوندا مگیر بارانت را از من حتی برای یک لحظه…

  3. fereydoondiyej Says:

    siasihayeman baham roodarwasi darand,bedin dalil siasateshan be pish nemirawad

  4. بهروز ترکمن Says:

    رشید جان عموما انسان همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخورد که روزی بهترین نوازشگرش بوده است. پیام تو خیلی پر است برای پی بردن به اندرون نوشته تو باید چندین بار خواندش برای همین هم هرچقدر میخوانمش لذتش بیشتر و فهمش اسانتر میشود. خوشم آمد خیلی قشنگ بود دستت درد نبیند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: