معرفی کتاب آتش بدون دود

اﻧﺪﻳﺸﻪ و ﭘﻴﺎم اﺻﻠﻲ داﺳﺘﺎن آﺗﺶ ﺑﺪون دود، رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اّﺗﺤﺎد و همبستگی ترکمن ها است . در اﻳﻦ رﻣﺎن اﻏﻠﺐ شخصیت ها تشنه آزادی و ﺗﻜﺎﭘﻮ در ﻣﺴﻴﺮ آرﻣﺎﻧﻬﺎي ﺧﻮد ﻫﺴـﺘﻨﺪ. آﻧﻬـﺎ بی ﻣﺤﺎﺑﺎ، ﺑﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ و ﺗﻘﺪﻳﺮ ﺧﻮﻳﺶ و ﺑـﺎ ﻫـﺮ ﭽـﻪ ﻛـﻪ سد راﻫﺸـﺎن می  ﺸـﻮد ﺑـﻪ ﻣﺒـﺎرزه ﺑﺮمی ﺨﻴﺰﻧﺪ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم در اﻳﻦ راه ﻛﺸﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ. ﺗﺼﻮﻳﺮی از ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪن آلنی و ﻣـﺎرال  شخصیت های اصلی داستان ، قسمت های  ﭘﺎﻳﺎنی رﻣﺎن را ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﺣﻮادث و ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎي داﺳﺘﺎن، ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ رﻧﺞ و ﻣﺤﻨﺖ ﻣﺮدم ﺗـﺮﻛﻤﻦْ ﺻﺤﺮاﺳـﺖ اﻣﺎ ﻛﺎرﺑﺮد ﻃﻨﺰ، در ﻣﻮاردي، اﺛﺮ را دﻟﻨﺸﻴﻦﺗﺮ و ﺧﻮاﻧﺪنی ﺘﺮ می ﻜﻨﺪ، زﻳﺮا اﺑﺮاﻫﻴﻤـﻲ ﺑـﺮاﻳﻦ ﺑـﺎور اﺳﺖ ﻛﻪ «ﺗﺎرﻳﺦ را ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮده دروغ های ﺧﻨﺪه آور ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻗﺎﺑﻞ تحمل می ﻜﻨﺪ؛ و ﮔﺮﻧﻪ ﭼﻴـﺰی ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮن ﻣﻈﻠﻮﻣﺎن، ﻣﺮﻛّﺐِ ﺗﺎرﻳﺦ ﻧﺒﻮده اﺳﺖ»

نام کتاب : آتش بدون دود

نام نویسنده : نادر ابراهیمی

توضیحات : دوره 3 جلدی

ناشر : روزبهان

شابک : 964-5529-29-8

تعداد صفحه : 1602

جلد نخست: گالان و سولماز

فصل اول : گالان اوجا ، شاعر وحشی 

فصل دوم : شام ناتمام 
فصل سوم : کینه 
فصل چهارم : از غربت عشق 
فصل پنجم : آغاز تفرقه 
فصل ششم : لحظه های خوف آور انتخاب 
فصل هفتم : اینچه برون 
فصل هشتم : بیوک اوچی در آتش 
فصل نهم : عشق بیداد می کند 

داستان حدودا از سال 1200 خورشیدی آغاز می شود . در ابتدا نویسنده توضیحی راجع به سرگذشت تاریخی قوم ترکمن در ایران می دهد  ، و سپس به سراغ قوم یموت ترکمن می رود .

بنیانگذار قوم یموت ، مردی به نام یموت بود . یموت مالک دو همسر بود . گزل که پسری به نام شرف الدین داشت ، سوگلی یموت بود .یموت  از همسر دیگرش هم 2 پسر داشت : چُونّی و قُجق . توجه بیش از اندازه یموت به گزل و شرف الدین باعث رنجش چونی و مادر و برادرش می شد .

یموت پس از مرگ ، اسب تیز تک اصیل ترکمنش را برای شرف الدین گذاشت و اسب دیگرش را هم به چونی و قجق داد . چونی که از بچگی از پدرش به دلیل اهمیت زیادی که به شرف الدین می داد کینه داشت ، ارثیه او را نپذیرفت و پای پیاده در صحرا به راه افتاد تا خود را به جایی برساند و برای خود صاحب گله ای بزرگ از اسب و گوسفند شود ؛ و به این ترتیب باعث افتخار مادرش نزد گزل گردد .

به این ترتیب چونی اوبه ای ( آبادی ) به نام ایری بوغوز را بنا نهاد .

از طرف دیگر ، چونی برای رساندن آب به ایری بوغوز ، راه آب را به سرزمین قراخانی ها بست و آب را به اوبه خود آورد  و قراخانی ها را بی آب کرد . در افسانه ها آمده که روزی مردی که از سرزمین آن ها می گذشت به قراخانی ها یاد داد که با روشن کردن آتش ، قیری را که با آن سد درست شده بود ،  ذوب کنند و آب را به زمین های خود ببرند . به این ترتیب قراخانی ها نام سرزمینشان را گوکلان ، به معنی تقریبی مردی که سوار بر اسب آمد ، گذاشتند .

به این ترتیب گوکلان و یموت ، اختلاف بر سر آب آغاز کردند .آن ها همیشه با هم دشمنی داشتند ، با هم ازدواج نمی کردند ، به هم کمک نمی رساندند ، از امکانات یکدیگر استفاده نمی کردند و …

در صحرا هر اوبه یک آق اویلر ( صاحب چادر سفید ) داشت که در حقیقت کدخدای ده بود . آق اویلر گوکلان ، بیوک اوچی  بود . بیوک اوچی  چهار فرزند داشت ؛ 3 پسر : یت میش ، قاباغ ، آیدین و 1 دختر : سولماز .

 در تمام صحرا آوازه سولماز اوچی ، دختر بیوک اوچی پیچیده بود .همه می گفتند او دختری است توانا ، ماهر در ایب سواری  و تیر اندازی ، مغرور ، زیبا و خوش اندام . در تمام صحرا هیچ پسری جرات خواستگاری کردن از سولماز را نداشت ؛ همه می ترسیدند که اگر به سولماز برسند ، به دست عاشقان دیگر او کشته شوند . از طرفی هم بیوک اوچی از ترس این که ازدواج سولماز جنگ داخلی راه بیندازد ، او را شوهر نمی داد .

از طرف دیگر در ایری بوغوز یازی اوجا زندگی می کرد که 3 پسر داشت : گالان اوجا ، کرم اوجا ، تلّی اوجا .

دلاورترین و با جرئت ترین فرد ایری بوغوز گالان بود .او دارای شخصیتی خاص و سنت شکن بود .گالان در دشمنی با گوکلان سرآمد بود  ؛ او با شهامت می جنگید و می کشت و دلاوری می کرد . جذابیتی که گالان داشت به سادگی می توانست جوانان را با خود هم راه کند .

بویان میش همراه همیشگی گالان بود . داستان آشنایی این دو نفر از آن جایی آغاز می شد که یک بار بویان میش جان گالان را نجات داده بود و از آن پس آن دو نفر یاران همیشگی و جدایی ناپذیر باقی ماندند.

روزی تعدادی از جوانان صحرا ، به گالان از وجود دختری به نام سولماز اوچی در گوکلان خبر می دهند و به او می گویند که نمی شود کسی او را ببیند و عاشقش نشود. گالان همان روز به گوکلان می رود . در نزدیکی های اوبه سولماز را می بیند که در کنار آبخور گله نشسته است . گالان در نگاه اول به سولماز دل می بازد .به او نزدیک می شود و می گوید که می خواهد او را به همسری بگیرد . سولماز به گالان می گوید که اگر قصد ازدواج با من را داری شب هنگام که پدر و همه برادرانم در چادر هستند ، بیا و من را از جلوی چشم آن ها ببر ( رسمی که بین ترکمن ها در شب عروسی به صورت نمادی اجرا می شد . )

گالان به ایری بوغوز باز می گردد و دو برادرش هم با خود همراه می کند و شبانه به سمت گوکلان می رود .گالان به گوکلان می رسد ، به سمت چادر سولماز میرود ، سولماز را از جلوی چشم پدر و برادرانش بر می دارد و بامهارت و سرعت گالانی از چادر بیرون می جهد ، سوار اسبش می شود و شروع به تاختن می کند ؛ کرم و تلی اوجا هم از پشت او می تازند.

پدر سولماز فریاد می زند که سولماز را بردند و در یک لحظه تمام مردان گوکلان به تعقیب گالان و برادرانش می آیند. اسب سواران به سمت سه سواری که سولماز پشت یکی از آن ها بود تیر می انداختند و سولماز که می دانست او را نخواهند زد ، بدنش را برای گالان حفاظ کرد …

و این گونه عشق عمیق و بی نظیر گالان و سولماز پا گرفت …

در جریان دزدیدن سولماز ، دو برادر گالان کشته شدند  و به همین دلیل همیشه کینه دو برادر سولماز بر دل گالان ماند . گالان به سولماز گفت که برادران تو ، دو برادر من را از من گرفتند ، من هم برادران تو را از تو خواهم گرفت و سولماز هم که می دانست ضعف نشان دادن به گالان حمتقت است هرگز در برابر این خواسته گالان از او خواهش و التماسی نکرد و به او گفت که دو برادرم را بگیر .

گالان و سولماز با عشقی بسیار عمیق به هم ، زندگی کردد ؛ تنها کسی که لیاقت گالان دلیر و قوی را داشت سولماز بود و تنها کسی که لیاقت سولماز مغرور و با مهارت صحرا را داشت گالان . و این گونه تمام صحرا حسرت عشق آن دو را می خوردند .

چندی بعد از این ماجرا ، عموی گالان که آق اویلر ایری بوغوز بود مرد . گالان به خواست سولماز ، در برابر قارنوا ، پسر عموی خود ایستاد تا با رای مردم یکی از آن دو نفر آق اویلر ایری بوغوز شو د.  در روز انتخاب مردم دسته دسته پشت هر یک از آن دو نفر می ایستادند ؛ اما انتخاب یازی اوجا ، پدر گالان ، انتخابی اساسی بود و رای بسیاری ار مردم را می ساخت .

یازی اوجا که از زمانی که گالان دو برادرش را با خود به کام مرگ برده بود با او حرف نزده بود ، پشت قارنوا ایستاد و این گونه قارنوا بیشترین رای را آورد .

گالان که تحمل شکست را نداشت ، شبانه تصمیم گرفت که ایری بوغوز را ترک کند و همچون جدش ، چونی ، اوبه ای دیگر برپا کند.

نصفه های شب ، در حالی که گالان و سولماز در حال جمع کردن وسایلشان بودند ، یاشولی حسن ، ملّای ایری بوغوز ،که همیشه با گالان اختلافاتی داشت ، به چادر او آمد و به گالان پیشنهاد داد که با هم به سمت درخت مقدس بروند ، یاشولی می گفت که در آن جا خاک برای کشاورزی مناسب است و گالان به راحتی می تواند زمین را آباد کند .یاشولی در ازای آن از گالان می خواست که او متولی درخت مقدس شود .

گالان این پیشنهاد را پذیرفت . آن شب گالان به چند نفر از دوستان وفا دارش خبر رفتنش را داد تا اگر مایل بودند او را همراهی کنند ، آن ها هم به نزدیکانشان و نزدیکان آن ها به نزدیکان خود و آن ها هم به نزدیکان خود و به این ترتیب زمانی که صبح فرا رسید ، ایری بوغوز ساکنین اندکی داشت و همه آن ها در راه رفتن به سمت درخت مقدس بودند.

مردم ایری بوغوز ، اگر چه به دلیل سنت شکنی های گالان از او کینه و ناراحتی هایی داشتند ، اما  باز هم به حمایت او نیاز داشتند و حاضر نبودند بدون تکیه به گالان به زندگی خود ادامه دهند .

به این ترتیب گالان همه مردم را به اینچه برون ؛ یعنی کنار درخت مقدس رساند و در آن جا اوبه ای آباد بر پا کرد .

چندی بعد در ادامه داستانی که گالان با برادران سولماز داشت ، گالان به دست آت میش کشته شد و سولماز برای گرفتن انتقام گالان به گوکلان رفت و آت میش را کشت و خودش نیز در گوکلان کشته شد  .

و داستان گالان و سولماز در این جا پایان گرفت . حاصل عشق آن دو ، دو پسر به نام های آق اویلر ( به انتخاب گالان ) و آقشام گلن ( به مغنی غم غربت ، به انتخاب سولماز  ) بود .

جلد دوم: درخت مقدس

فصل اول : نیم نگاهی به دفتر اوراق خاطرات 
فصل دوم : خدا بچه ها را صدا می زند 
فصل سوم : صدای چرخ گاری چه کسی می آید ؟ 
فصل چهارم : ملاقاتی کوتاه با آلنی ترکمن 
فصل پنجم : مکالمات 
فصل ششم : چه کسی به عروسی پالاز می آید؟

فصل هفتم : آتش ، بدون دود نمی شود 
فصل هشتم : مقدمات حوادث 
فصل نهم : بوی حادثه می آید 
فصل دهم : پسر در برابر پدر 

کتاب دوم از سال 1216 خورشیدی شروع به بیان وقایع می کند . گالان و سولماز به افسانه ها پیوستند و دو فرزند آن ها  ، آق اویلر و آقشام گلن ، به دست بویان میش بزرگ شدند .

آق اویلر وقتی به نوجوانی و جوانی رسید ، بسیاری از ویژگی های گالان را از خود نشان می داد ، او سر انجام روزی به گوکلان رفت و قاتل مادرش را کشت .

آقشام گلن گویی که نشان دهنده بخش گوکلانی آن دو برادر بود ، از خشونت بیزار بود و زمانی که دید برادر دارد ادامه راه گذشتگان را پیش می گیرد و شروع به جنگ و ناسازگاری با گوکلان ها گذاشته ، به گوکلان رفت و به برادرش گفت که اگر روزی تصمیم گرفتی اتحاد را در صحرا به وجود بیاوری خبرم کن ، و خودش به گوکلان رفت تا به همه ثابت کند که طرفدار اتحاد صحرا است و از خشونت فراری است .

آق اویلر با دختر بویان میش ، ملّان ازدواج می کند و بعد هم  به ریش سفیدی ( آق اویلری ) اینچه برون می رسد ؛ حاصل این ازدواج 4 فرزند است ، 3 پسر: پالاز ، آلنی ، آت میش و 1 دختر : ساچلی .

در دوره حکومت رضا شاه ، رضا شاه ظلم بسیاری بر ترکمن ها روا داشت و به همین دلیل  ترکمن ها خشم و کینه زیادی از فارس ها به دل داشتند ، و همین مسوله باعث می شد که آن ها فرزندانشان را برای تحصیل به گنبد و گرگان که به آن ها نزدیک بود نمی فرستادند و این گونه بی سوادی در بین آن ها رواج گرفت . البته گوکلان ها دیگر این

رسم را اجرا نمی کردند و تعدادی از بچه ها را به گنبد می فرستادند و به این شکل ، تعدادی معلم و طبیب در بین آن ها تربیت شد .

سرانجام در اینچه برون مریضی آمد . بچه های زیادی مردند و افراد زیادی درد می کشیدند .

آق اویلر در گوشه ای نشسته بود ، صدای ناله پیرمرد ها و پیرزن هایی که از پا درد و چشم درد و سر درد به خود می پیچیدند ، صدای ناله بچه های مریض و صدای زاری مادرانی که بچه های مریضشان را در آغوش گرفته بودند و به سمت درخت مقدس می رفتند …

آق آویلر به ستوه آمد ، از جای برخاست ، آلنی پسرش را صدا کرد : « آلنی به شهر برو و تا دکتر نشدی برنگرد ! » .

مردم اینچه برون با رفتن آلنی مخالفت کردند و به آق اویلر گفتند که تو می خواهی ما را نوکر فارس ها کنی ، فارس ها با دارو هایی که به پسرت می دهند همه ما را می کشند . اما آق اویلر گفت که بیش از این نباید بچه ها درد بکشند و افراد بمی رند ، ما نیاز به یک طبیب داریم . و آلنی آن شب رفت و چه رفتنی …

مردم اینچه برون آق اویلر و خانواده اش را طرد کردند . آقا اویلر از چادر سفید بیرون رفت و در یکی از چادر های سیاه ، به دور از منصب آق اولری ، کم کم از مردم کناره گرفت . او دیگر تمام روز را بالای تپه می گذراند تا شاید صدای چرخ های گاری آلنی بیاید …

آلنی 4 سال در تهران ، نزد بهترین طبیبان درس طبابت خواند ، وی علاوه بر پزشکی ، در زمینه های سیاسی و اجتماعی هم به همان سرعت پیشروی کرد و به زودی خود در این زمینه ها نیز صاحب نظر شد .

در این مدت 4 ساله ، خانواده او یعنی اوجا ها ، مورد آزار و بی احترامی بسیاری از سمت مردم قرار گرفتند .

مدت ها پیش از رفتن آلنی ، او و مارال ، یکی از دختر های اینچه برون ، به هم علاقمند شدند و به دنبال آن آن دو نفر را به نام هم درآوردند اما هنوز ازدواج صورت نگرفته بود . آلنی موقع رفتن به تهران به مارال گفته بود که نزد پدرش برود و از او خواندن و نوشتن بیاموزد تا بتئانند با نامه نوشتن برای هم ، با هم در ارتباط باشند . مارال که عاشقانه آلنی را دوست می داشت ، به سفارش او هر روز نزد آق اویلر ، بالای تپه می رفت و از او خواندن و نوشتن یاد می گرفت .

سر انجام آلنی از گنبد برای پدرش نامه نوشت و به او اطلاع داد که می خواهد به اینچه برون باز گردد و این نامه را توسط دوست وفا دار فارسش ، علی ، برای پدر فرستاد . آق اویلر هم پیغامی برای او فرستاد : «بیا اما مسلح و هوشیار! »

جلد سوم: اتحاد بزرگ

فصل اول :گومیشان سرزمین تیر اندازان آرام 

فصل دوم : چه کسی آپارچی را صدا می کند ؟ 
فصل سوم : این صدای چرخهای گاری آلنی است 
فصل چهارم : برای جنگ یا برای مداوا
فصل پنجم : مکالمات دیگر
فصل ششم : فصل کوتاه 
فصل هفتم : دو قبیله در برابر هم 
فصل هشتم : آلنی بچه ها را صدا می کند 
فصل نهم : نخستین بیمار 
فصل دهم : آلنی ، مرد خطرناک 
فصل یازدهم : دیگر چه کسی پای درخت مقدس گریه می کند ؟ 
فصل دوازدهم : طبیبی در شهر 
فصل سیزدهم : بچه ها آلنی را صدا می کنند 
فصل چهاردهم : خانه ی سفید 
فصل پانزدهم : فصل پایان ـ اتحاد بزرگ 
و چند یاداداشت 

سرانجام آلنی به اینچه برون باز می گردد . از اواسط تنگه ای که به اینچه برون می رسید تعدادی افراد مسلح ایستاده بودند تا آلنی را پیش از ورود به اوبه از پای در آورند .

بزرگ ترین دشمن آلنی و اوجا ها یاشولی(ملّا ) آیدین بود  . یاشولی آیدین پسر یاشولی حسن ، ملای اینچه برون بود که برای کوچ گالان به او کمک هایی کرده بود . یاشولی آیدین از بچگی مریض و لاغر بود و همیشه ، مثل پدرش و بقیه اهالی اوبه ، هدف زبان تلخ گالان قرار می گرفت . او با کینه و سرکوب و نا توانی بزرگ شده بود . یاشولی آیدین که از محل درخت مقدس اموال زیادی برای خود جمع  کرده بود ؛ مردم اینچه برون ، به هنگام مریضی ، پول زیادی را وقف درخت مقدس می کردند و قربانی های بسیار به آن می دادند . یاشولی آیدین به خاطر حفظ منافعش ، تصمیم داشت که به هر قیمتی که شده ، جلوی پیشرفت آلنی را بگیرد .

مارال ( همسر ) ، یت میش ( برادر ) ، آرپاچی ( شوهر خواهر ) و یاماق ( دوست نزدیک آلنی ) افرادی بودند که بنا به خواسته آق اویلر ، برای حفاظت از آلنی   سر راه او رفتند و راه را برای او باز کردند . خلاصه آلنی به اینچه برون رسید …

آلنی سوار بر گاری اش وارد اینچه برون شد ، بالاخره صدای چرخ های گاری آلنی به گوش آق اویلر رسید .اهالی اینچه برون بدون پاسخ دادن به سلام آلنی از کنار او رد شدند ؛ همگی نصمیم داشتند که همان گونه که خانواده او ، اوجا ها ، را ترک کرده بودند ، به آۀنی هم بی توجهی کنند .اما با این وجود زیر چشمی او را برانداز می کردند تا ببینند که آیا آلنی شهری شده یا هنوز هم یک ترکمن است . آلنی ، مرد ترکمن واقعی ، با لباس اصیل ترکمن ، با آن لهجه اصیلش … آلنی هنوز آلنی بود .

اهالی اینچه برون تا مدت ها آلنی را می دیدند که بساط طبابتش را پهن کرده و مثل یک دست فروش ، کارش را تبلیغ می کند : « اهالی بچه های مریضتان را پیش من بیاورید ، دیگر هیچ بچه ای نباید بمیرد » اما همه با بد گمانی از کنار او رد می شدند و فرزندان مریضشان را که در آغوش داشتند ، پای درخت مقدس می بردند و از آن شفا می خواستند .

آلنی برای مبارزه با افکار مردم هر روز راه جدیدی را پیش می گرفت . در جریان مبارزات آلنی با مردم ، ناراحتی و قصه ای که قلب آق اویلر را می فشرد ، عاقبت او را از پا در آورد . مردم اینچه برون نه جنازه اش را بر می داشتند و نه کمکی برای دفن او می کردند ، هیچ

ملّایی هم حاضر نشد بالای سر او بیاید ؛ آت میش به گوکلان رفت و از عمویش کمک خواست . اهالی گوکلان که هیچ وقت سر دشمنی نداشتند ، به درخواست آقشام گلن سپاهی را پشت سر آت میش به اینچه برون فرستادن و جنازه آق اویلر را به گوکلان بردند و در آن جا به خاک سپردند .

در جریان آمدن گوکلان به اینچه برون ، آت میش در کنار چاهی که گالان مرده بود ، کشته شد .

آلنی دست از تلاش برنداشت و در پی کمکی که مخفیانه به یاشا ، پسر شیر محمد کرد و او را از مرگ حتمی نجات داد ، توتنست اعتماد مردم را به خود جلب کند . یاشا سخت مریض بود ، نیمه شبی مادرش گریه کنان او را به سمت درخت می برد که آلنی که طبق معمول بیدار و هشیار جلوی بساط طبابتش نشسته بود او را دید و از او خواست که یاشا را به او بسارد ، زن که از فکر مرگ کودکش به وحشت افتاده بود از آلنی قول گرفت که هیچ کس از ماجرا خبر دار نشود ، چون بیم آن بود که افراد یاشولی آیدین شیر محمد را به خاطر کمک خواستن از آلنی بکشند . آلنی پذیرفت و به یاشا کمک کرد و او را از مرگ نجات داد .

چند روز بعد یاشولی آیدین دست بر سر یاشا که در حال بازی بود کشید و به پدرش گفت : « شیر محمد درخت پسرت رت شفا داد، برای درخت قربانی بده » در همان لحظه یاشا که کودکی بیش نبود گفت که درخت مرا شفا نداد ، آلنی مرا شفا داد ، ناگهان وحشت ها فرو ریخت و همه به فکر شفا دادن خود از طریق آلنی افتادند .

یاشولی آیدین و تمام خرافه هایش سقوط کردند ، آلنی و مردم اینچه برون در کنار درخت مقدس هزاران هزار درخت دیگر کاشتند و آن جا را به باغی تبدیل کردند .

یاشا بعدها دسیار آلنی شد و چه ها که نکرد…

 و این گونه بود که مردم کم کم نزد آلنی آمدند  و به او اعتماد کردند . آلنی برای رسیدن به این مرحله ، 6 ماه تلاش کرد و برای مردم نقش بازی کرد و قصه گفت و مبارزه کرد .

خلاصه آلنی سفره ای را که به پدرش قول داده بود پهن کرد ؛ سفره ای که همه گوکلان و اینچه برون سر آن نشسته بودند ، مارال و آۀنی هم عروسی سر دادند .

جلد چهارم: واقعیتهای پر خون

یادآوری کتاب اول

یادآوری کتاب دوم

یادآوری کتاب سوم

شناسه شخصیت ها ، بر اساس نسبت ها و روابط

فصل اول : قانون لحظه ها

فصل دوم : تصویر های متفرق

فصل سوم : یاشا،مرد خطرناک

فصل چهارم : از عشق سخن باید گفت

فصل پنجم : لحظه های مؤثر

فصل ششم : آرام،به سوی اوج

فصل هفتم : پس عروس ما کجاست؟

فصل هشتم : …وآن سفر بزرگ

فصل نهم : آخرین اخبار

حالا حدودا در سال 1320 هستیم . ملای جدید به اینچه برون می آید : قلیچ بلغای . آلنی در اولین دیدارش با این ملا ، دریافت که او یک ملای ساده نیست و مثل خود آلنی در بحث کردن نظیر ندارد ؛ آلنی که در تمام عمرش ندیده بود که کسی در صحبت کردن و جواب دادن به پای خودش برسد ، از ملا استقبال کرد و او را شب به چادر مادرش دعوت کرد  و ساعت ها با او صحبت کرد و او را آزمود و مطمئن شد که ملا مردی است دانا و فهمیده  و دوستی ناب آلنی و ملا قلیچ از این ججا آغاز شد . آۀنی و ملا دو قطب مخالف یک آهن ربا : آلنی یک ماده گرا و ملا هم یک مذهبی تمام عیار  …

یاشا که حالا دستیار آلنی بود ، به خاطر بلا هایی که یاشولی آیدین بر سرشان آورده بود ، کینه ای از ملا ها به دل داشت که هرگز از ملا قلیچ خوشش نیامد .

کم کم آلنی دریافت که زنان ترکمن حاضر نیستند که درد هایشان را به آمنی که یک مرد است بگویند . آلنی برای رفع این مشکل شروع کرد و الفبای طبابت را به مارال بانو آموخت تا او هم به درد های زنان صحرا برسد . مارال همه فوت و فن های طبابت نیمه علفی آلنی را ( این صفتی بود که به شیوه کار آلنی داده بودند .) آموخت و 4 ماه بعد با تصدیق نامه رسمی ، قابله مجاز شد . مارال هم پا به پای آلنی رشد می کرد …

رضا شاه که شنیده بود قاجاریان در اصل ترکمن بوده اند ، از ترکمن ها کینه داشت  و گفته بود که ترکمن ها حق ندارند در مجامع عمومی و هر کجا که یک غیر ترکمن وجود دارد ، به زبان خود صحبت کنند ، حق ندارند مراسم و آداب و رسوم خود را اجرا کنند ، حق ندارند کلاه خاص خود را سر کنند و امثال اینها .حالا رضا شاه سقوط کرد و محمد رضا شاه به سلطنت رسید .

علی محمدی ، دوست آلنی ، که یک چاپخانه مخفی داشت و کار های سیاسی می کرد ، به دیدن آلنی و مارال آمد . علی معتقد بود که حالا که آلنی شروع به انجام مبارزات سیاسی کرده باید تحصیلاتش را ادامه دهد . او می گفت که آلنی باید فراتر از یک حکیم نیمه علفی باشد تا زمانی که بخواهد بی پرده وارد عرصه سیاست شود ، جایگاهی داشته باشد و حکومت نتواند بگوید که او یک مرد بیکاره ولگرد است و او را به راحتی از میان بردارد . علی به آن دو گفت که دانشگاه تهران ، پزشکان مجاز و حکیمان بومی را دعوت کرده که در آنجا دوره های آکادمیک گذرانده و مدرک دریافت کنند .

آلنی و مارال چند وقت بعد ، به همراه یلماز ، پسر از پا افتاده آنا مراد به تهران آمدند . یلماز پسری بود که از هر دو پا معلول بود و آلنی تصمیم داشت که هر زمان که علمش قد داد ، پای او را معالجه کند .

قبل از رفتن مارال و آلنی به تهران ، ملان با فریاد بر سر مارال به او گفت که حق ندارد آیناز را به تهران ببرد و او را وارد بازی های سیاسی خود کند .آلنی و مارال هم اطاعت کردند و آیناز کوچک نزد ملان در صحرا ماند .

جلد پنجم: حرکت از نو

فصل اول : بی تاب ، جوشان ، آشفته

فصل دوم : مکالمات

فصل سوم : باز ، بوی حادثه می آید

فصل چهارم :  حادثه می آید

فصل پنجم :  بشتاب آلنی ، بشتاب!

فصل ششم : هیچ پلی در قفای ما نبود 

مارال و آلنی در خیابان امیریه ، سر پل امیر بهادر خانه ای را توسط محمود پیرایه ، دوست گیلک آلنی کرایه کردند .

آلنی همیشه نوعی سر درگمی و اضطراب با خود داشت که البته معدود افرادی متوجه این حالت در او می شدند . ملا قلیچ کم کم آلنی را به عرفان دعوت کرد و همین عرفان بود که سال ها بعد آلنی را به وحدت با خود رساند .

آلنی ، مارال ، یلماز و بی بی بمانی( پیرزنی که به کار های خانه می رسید ) در آن خانه با هم زندگی می کردند .

با تمام ظلمی که حکومت به مردم و خصوصا ترکمن ها روا می داشت ،افرادی همچون  آلنی و مارال و قلیچ بلغای روز به روز بیشتر در سیاست غرق می شدند .

حکومت شروع کرد به تخریب جنگل گلستان به منظور احداث جاده . آمان جان آبایی که از ترکمن ها ی غیرتمند محکوم به اعدام بود ، از آلنی درخواست کمک کرد . آلنی به سرعت ، برای اولین بار ترتیب یک سخنرانی بین تمام صحرا نشینان ترکمن و غیر ترکمن را داد . این اولین قدرت نمایی آلنی به حکومت بود .

بعد از این سخنرانی ، النی که به تهران باز می گشت همان شخصیت سابق نبود و کم کم داشت برای حکومت معنا پیدا می کرد .

در این میان ، یاشا که درگیر تعارضات ذهنی خود شده بود ( که از توصیف خود داری می کنیم ) ، تبدیل به یک تندروی ساسی شد و در یک اقدام 3-4 نفر از افراد حکومت را که پی به کار های کثیفشان برده بود ، کشت و خودش نیز در نهایت اعدام شد .

مارال-آلنی دومین فرزندشان را در راه داشتند …

جلد ششم: هرگز آرام نخواهی گرفت

فصل او ل : از زخم قلب آمان جان
فصل دوم : لااقل در خواب گریه مکن 
فصل سوم : پیچیدگی های حضور ، در سالهای برق آسا 
فصل چهارم : رنجهایی کشیده ام که مپرس 
فصل پنجم : این جاده هرگز خلوت نخواهد شد 
فصل ششم : سراسر وطن آلاچیق من است 

آلنی-مارال سخت مشغول درس خواندی در دانشگاه بودند و با سرعت زیادی در عرصه سیاست هم وارد می شدند . هر دو در رشته های تحصیلی خود ، رتبه های اول را در دانشگاه داشتند . از بعد از سخنرانی آلنی ف آوازه این زن و شوهر در همه جا پیچیده بود .

در سال 1326 محمد مسعود ، صاحب قلمی در آن زمان ، نوشت : « پول پالتوی پوست اشرف ،همشیره شاه ، را چه کسی داده است ؟ » به دنبال این نوشته ، دانشجویان تظاهرات آرامی شکل دادند .

در همین زمان ، آمان جان آبایی که از زمان صدور حکم اعدامش در جنگل های گلستان زندگی می کرد ، ترتیب یک جلسه با سران سیاسی صحرا را  در یک مجلس عروسی داد . این جلسه مخفیانه دقیقا شب تظاهرات دانشجویان برگزار می شد .

آلنی در تظاهرات درگیر شد و به شهربانی فرستاده شد ، آلنی مدام در فکر جلسه شب بود .  بلافاصله پس از آزادی از آن جا مامورین او را دوباره گرفتند .یکی از آن ها به آلنی گفت که حکومت از جریان عروسی و جلسه خبردار است .آلنی با شنیدن این مسئله ، ضربه شدیدی خورد : جان قلیچ ، آمان جان و خیلی های دیگر در خطر بود .

آلنی سخت در تقلا بود که از شهربانی خارج شود و به صحرا برود و دوستانش را نجات دهد ، اما مامور شهربانی به او گفت که از تهران به ما دستور داده شده که تا اطلاع ثانوی ، شما را نگه داریم و آلنی به این فکر می کرد که چه کسی قصد دارد با جلوگیری کردن از رفتن آلنی به جلسه آمان جان ، که با اطلاع یافتن حکومت از آن قطعا به کشتارگاه سران سران سیاسی صحرا تبدیل می شد ، جان آلنی را نجات دهد ؟ و این مسئله ای بود که سال ها بعد آلنی جوابش را دریافت .

دستور نگهداری آلنی به سرگرد مستشیری داده شده بود . آلنی شرایط که از نگرانی نمی توانست یک لحظه آرام بگیرد ، تمام شرایط را برای مستشیری توضیح داد ، سرگرد هم به او کمک هایی کرد تا او بتواند به نحوی به صحرا برسد ، البته که این کار او بعدا به قیمت نیست و نابود شدن خودش تمام شد .

آلنی به صحرا رفت ، آلنی می دوید ، به زمین می خورد ، دوباره برمی خواست و افتان و خیزان می رفت ، مردم از دیدن آلنی در آن حال به وحشت افتادند ، به او که گویی دیگر جان در پا نداشت کمک کردند ، آلنی چادری که قرار بود جلسه در آن باشد را دید ، وارد شد و فریاد زد حکومت می داند شما این جایی ، فرار کنید ، اما دیگر دیر بود و صدای تیر اندازی بلند شد … تیر انداز ها ی آمان جان با شنیدن صدای آلنی آماده تیر اندازی شدند و خدا می داند که اگر این هشدار به آن ها داده نشده بود ، چند صد نفر دیگر می مردند . در این جریان آمان جان درگذشت ، تعدادی دیگر هم کشته و زخمی بر جای ماند اما آلنی و ملا قلیچ و سران سیاسی همگی سالم بودند .

بعد از این واقعه قلیچ بلغای از طرف حزب خود چندین اعلامیه صریح و بی پروا صادر کرد  و به دنبال آن او هم به شکل غیابی محکوم به اعدام شد .قلیچ به جنگل های گلستان رفت و خانواده اش هم در جایی دیگر پنهان شدند .

آلنی روز به روز بیشتر در عرفان فرو می رفت …

آلنی و مارال برای ادامه تحصیلاتشان به فرانسه رفتند  و در آنجا در رشته های خود تخصص گرفتند  و بعد هم دوره هایی در انگلستان و آلمان و سوئد گذراندند و بعد از چند سال به ایران بازگشتند .

فرزندان آلنی و ماران برگ شده بودند : آیناز ، تایماز ، آرتا .

در سال هایی که آلنی و مارال سخت مشغول تحصیل  و مبارزات و سخنرانی های سیاسی در کشور های مختلف جهان بودند ، در ایران ساواک تشکیل شده بود و تمام جوانب کشور را به سرعت تحت نظر داشت .

آلنی-مارال پس از بازگشتن به ایران بلافاصله در دانشگاه تهران مشغول به تدریس شدند اما ساواک لحظه ای از آن ها چشم بر نمی داشت .

نام فصل اول این جلد ، برگرفته از شعری از احمد شاملو است : از زخمِ قلبِ آمان‌جان ( احمد شاملو )

جلد هفتم: هر سرانجامی سرآغازیست

فصل اول : آلنی،مردی که قرار  ندارد مارال،زنی چون شوی خویش

فصل دوم : مرد! چقدر خوب تیر می اندازی!
فصل سوم : همیشه از عشق…
فصل چهارم : آتش،بدون دود نمی شود
فصل پنجم : آخرین دیدار اضلاع مثلث
فصل ششم : آتش،بدون دود نمی شود
فصل هفتم : یک حکم اعدام برای دو نفر
فصل هشتم : یکی از بدترین شب های شاه

فصل نهم : بانو ملیحه مهربان،سلام!
فصل دهم : زیارت صحرا
فصل یازدهم : یک نامه کوتاه از آرتا به مارال
فصل دوازدهم : یک بار دیگر هم آستین هایت را بالا بزن، مرد!
فصل سیزدهم : اینک،پالاز را بنگر!
فصل چهاردهم : مارالِ من، مارالِ تو
فصل پانزدهم : بلندترین فصل یک داستان بسیار بلند

فصل شانزدهم : بجنگ مارال،التماس می کنم بجنگ!

چند یادداشت دیگر…

سرهنگ مولوی که ظاهرا وضعیت آلنی-مارال تحت نظرا و بود بار ها و بار ها آن ها را فراخواند و آن ها را مورد بازجویی قرار داد . آلنی-مارال هرگز اجازه زورگویی به ساواک ندادند و هر بار تا چایی که می توانستند با همان فن بحث جدلی خود آن ها را از بازجویی های بی نتیجشان نا امید و خسته کردند . اما ناگفته نماند که آلنی-مارال بارها هم به دلایل نه چندان محکمی به زندان افتادند اما هر بار به سادگی بیرون آمده و اتهامی نسبت به آن ها ثابت نشد .

البته نا گفته نماند که در همه این زمان ها ، شاه مملکت در ذهن خود به این می اندیشید که بتواند آلنی را به سمت  نخست وزیری خود منسوب کند و از توانایی های او استفاده کند ؛ اما آلنی به هیچ وجه قصد پیوستن به حکومت فاسدی که خصوصا بعد از تجربه دکتر مصدق ثابت کرده بود راهی برای اصلاحش نیست ، بپیوندد .

چندی بعد آلنی به بهانه سردرد های همیشگی و سنگ کلیه های دائمش از تهران خارج شد  و به دور افتاده ترین نقاط کشور رفت و به درد های مردم رسیدگی کرد و مهم تر از آن سعی داشت به مردم نشان دهد که حکومت چه ظلمی به آن ها روا می دارد .در این سفرها ، آلنی به دوستان قدیمی اش که دیگر بیشتر آن ها محکومین غیابی به اعدام بودند هم سر زد . بعد از سال ها با آن ها دیدار کرد . به این شکل آلنی برای مدتی از چشم های مامورین حکومتی دور ماند.

اما دیگر گرد پیری و خستگی از آن همه سال تلاش و فعالیت و یک لحظه آرام و قرار نداشتن کم کم بر صورت آلنی می نشست …

در مدتی که آلنی از نظارت ساواک خارج شد ، سرهنگ مولوی بار ها و بار ها مارال را فراخواند تا شاید بتواند از آلنی خبری به دست آورد ، اما به نتیجه ای نرسید .

سرانجام آلنی را در حوالی خراسان پیدا کرده و به تهران فرستادند .

آلنی طی چند عمل جراحی ماهرانه ، در کمال نا باوری همه پزشکان ،  پا های یلماز را به او برگرداند : یلماز دیگر می توانست راه برود .همین یلماز یک مبارز سر سخت شد و زمانی که ساواکیان می خواستند او را بکشند ، پیش از مرگش ، چند نفر از آن ها را کشت …

ملا قلیچ بلغای هم در یک حرکت عظیم حکومت کشته شد و زحمی بر قلب آلنی بر جای گذاشت …

آلنی و مارال به دلیل سیاست های خاصی که در تربیت کردن فرزندان انقلابی خود داشتند ، فرزندانشان را شاید انگشت شمار می دیدند .در یکی از دیدار هایی که با آیناز( تنها دخترشان ) داشتند ، آیناز درخواست مقداری اسلحه از پدرش کرد ،  آلنی هم قول تامین آن ها را به او داد . چند ماه بعد ، شبی که آلنی به همراه تعدادی از افرادش برای گرفتن اسلحه و تحویل دادن آن ها به یاران آیناز رفته بودند ، در جریان هایی که در آن شب پیش آمد آلنی دستگیر شد و به سرعت به اعدام محکوم شد . مارال را هم به زودی محکوم به حبس ابد کردند .

آلنی حالا بیش از 50 سال سن داشت و کم کم سرعت و زیرکی جوانی را از دست می داد و در عوض هر روز بیشتر و بیشتر در عرفان غرق می شد و کم کم روح و بدنش به وحدت می رسیدند .

روز اعدام آلنی معلوم شد . محمد رضا شاه پهلوی ، شخص اول حکومت ، که همیشه شیفته شخصیت ، شرافت ، محبوبیت و انسانیت آلنی بود ، بالاخره فرصتی به دست آورد تا او را ببیند . آلنی شب قبل از اعدام به کاخ شاه فرستاده شد و در این ملاقات بود که آلنی که احتمالاتی هم داده بود ،مطمئن شد که فردی که او را از مرگ نجات داده بود ، در حقیقت محمد رضا شاه بوده.

پس از این ملاقات ، آلنی را سوار یک زندان متحرک کردند تا به زندان برسانند و فردا صبح اعدامش کنند ، اما پیش از رسیدن آلنی به زندان ، 4 گروهی که برای آزاد کردن آلنی برنامه ریزی کرده بودند ، او را فراری دادند ، همیشه باید در مامورین و سربازانی که برای آلنی انتخاب می شد احتیاط بیشتر می شد ….

تیمساری که حکم اعدام آلنی را صادر کرده بود همان شب کشته شد  .

داستان فرار مارال بانو هرگز مشخص نشد ، آنچه مشخص است این است که 1 روز بی بی بمانی به اسم مادر مارال وارد زندان شد نیم ساعت بعد از پایان ساعت ملاقات ، صدای فریاد های بی بی از سلول مارال شنیده می شد که چرا  من پیر زن رو این جا آوردید !

آیناز و شوهرش در جریان انتقام گرفتن از ساواکیانی که پدر و مادرش را محکوم و آزار و اذیت کرده بودند ، هر دو کشته شدند .

مارال آخرین فرزندش رابه دنیا آورد : گزل.

آرتا فرزند دیگر آلنی-مارال هم در همین جریانات سیاسی اعدام شد .

زندگی مارال و آلنی به شکل پنهانی سال های گذشت . البته در طی این سال ها آلنی به سراسر دنیا سفر و سخنرانی کرد ، مارال هم با برنامه ریزی هایی که شده بود طبابت کرد ( جزئیات حذف می شوند ) ولی دست حکومت و ساواکیان به آن ها نمی رسید .

سرانجام روزی که آلنی برای پایان دادن به یک داستان قدیمی 30 ساله رفته بود ، او را تعقیب و در خانه ای که او زندگی می کرد دستگیرش کردند و این بار در همان خانه اعدامش کردند .

آلنی در وصیت نامه ای که برای مارال نوشته بود از او خواسته بود که دست از مبارزه بر ندارد . مارال هم اطاعت کرد . در طی 20 روز پس از مرگ آلنی ، مو های مارال سفید شدند …

مارال هم در یکی از ماموریت هایی که در کنار تایماز ( پسرش ) انجام می دادند کشته شد و این گونه داستان آلنی-مارال و داستان خاندان آق اویلر ها پایان گرفت .

اما طبق قانون لحظه های بزرگ آلنی ، هیچ لحظه بزرگی از زندگی تمام نمی شود ، هرگز هیچ یک از لحظات زندگی آلنی-مارال پایان نمی یابد ….

سیر نگارش آتش بدون دود

سال ها قبل از انقلاب ، داستانی درباره آق اویلر ها نوشت و به نام درخت مقدس چاپ نمود ، اما پس از انقلاب دوباره دست به کار شد ، دو جلد اول را مفصل تر و کامل تر، در سال 1360 به چاپ رساند . پس از آن هم و ادامه داستان را به نگارش در آورد و در سال 1371 این مجموعه کامل شد .

مجموعا کار نوشتن آتش بدون دود 30 سال به طول انجامید و به قول خود ابراهیمی : «  نوشتن آتش بدون دود کمرم را شکست . تمامم کرد . خورد و خمیرم کرد . خسته و بیمارم کرد . »

ویژگی های نگارشی آتش بدون دود

ﺗﻮﺻﻴﻔﻬﺎي ﺷﺎﻋﺮاﻧﻪ و ﮔﺎه ﺑﺮداﺷﺘﻲ آزاد از اﺑﻴﺎت ﺷﺎﻋﺮان، ﺑﻜﺎرﮔﻴﺮي ﺗﺸﺒﻴﻪ، اﺳﺘﻌﺎره، ﺗﺸﺨﻴﺺ و ﻛﻨﺎﻳﻪ، ﺗﻜﺮار ﻛﻠﻤﻪﻫﺎ و ﺟﻤﻠﻪﻫﺎ و اﺳﺘﻔﺎده از اﺷﻌﺎر ﺗﺮﻛﻤﻨﻲ، در ﻣﺠﻤﻮع، ﻧﺜﺮ رﻣـﺎن   را زﻳﺒﺎ و ﺟﺬّاب ﻛﺮده اﺳﺖ.

ﻧﺎدر اﺑﺮاﻫﻴﻤﻲ ﮔﺎه ﺑﺎ ﺗﻜﺮار واژهﻫﺎ ﺳﻌﻲ دارد ﻓﻀﺎي ﺑﺴﺘﻪ ، ﻧﻔﺴﮕﻴﺮ و ﭘﺮاﺿـﻄﺮاب   ﺑﺮﺧﻲ از ﻟﺤﻈﻪﻫﺎي داﺳﺘﺎن را ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﻮد اﻟﻘﺎ ﻛﻨﺪ و ﺑﺮاﻳﻦ ﺑﺎور اﺳﺖ ﻛـﻪ ﺗﻜـﺮار واژه  ﻫـﺎ،   ﺷﺮاﻳﻂ و ﻣﻮﻗﻌﻴﺘﻲ را ﻛﻪ ﺷﺨﺼﻴﺖﻫﺎ در آن ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ، ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻴﻜﺸﺪ و ﺧﻮاﻧﻨـﺪه  با درك ﭼﻨﻴﻦ ﻓﻀﺎﻳﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺎ ﺟﺮﻳﺎن داﺳﺘﺎن ﻫﻤﺮاه و ﻫﻤﺴﻮ ﻣﻴﮕﺮدد:

«ﺑﻌﺪ از ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎل، ﺑﻌﺪ از دوﻳﺴﺖ ﺳﺎل، ﺑﻌﺪ از دو ﻫﺰار ﺳـﺎل، و ﺷـﺎﻳﺪ ﺑﻌـﺪ از دوﻳﺴـﺖ ﻫﺰار ﺳﺎل، ﺑﺮاي ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺎر، ﻳﻠﻤﺎز، ﺳﺮ ﭘﺎ اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮد. در ﻛﻮﭼﻪ ﺑﻮد ﻳﻠﻤﺎز اﻳﺴﺘﺎده./ ﻳﻠﻤﺎز ﺑﻪ ﺧﻮد ﻧﮕﺎه ﻛﺮد ﻛﻪ اﻳﺴﺘﺎده اﺳﺖ؛ ﻛﻪ اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮد. /ﻳﻠﻤﺎز، اﻳﺴـﺘﺎده ﺑـﻮد  . اﻳﺴـﺘﺎده ﺑـﻮد  . ﺑﻌـﺪ از ﺑﻴﺴﺖ، دوﻳﺴﺖ، دو ﻫﺰار، ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺑﻴﺴﺖ ﻫﺰار ﺳﺎل…/اﻳﺴﺘﺎده، اﻳﺴـﺘﺎده، اﻳﺴـﺘﺎده، اﻳﺴـﺘﺎده،  ﻳﻠﻤﺎز ﻳﻚ ﻗﺪم ﺑﺮداﺷﺖ، ﻳﺎ ﻗﺼﺪ ﺑﺮداﺷﺘﻦ داﺷﺖ – اﻳﺴﺘﺎده، /ﺑﻲﺗﻜﻴﻪﮔﺎه – ﻛﻪ از ﻗﻔـﺎي ﺧـﻮد   ﻓﺮﻳﺎد «اﻳﺴﺖ!» را ﺷﻨﻴﺪ. /ﻳﻠﻤﺎز اﻳﺴﺘﺎده، ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻧﮕﺎه ﻛﺮد… » .

از دیگر ویژگی های این اثر است :اﺳﺘﻔﺎده از ﺟﻤﻠﻪﻫﺎ و ﻋﺒﺎرﺗﻬﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﺜﻞ و ﺑﻜﺎر ﺑﺮدن ﺗﻚ ﺟﻤﻠﻪاﻳﻬﺎي ﻧﺎب و زﻳﺒﺎ:

«ﻣﻦ ﺑﺎرﻫﺎ ﮔﻔﺘﻪام و ﺑﺎز ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ اوﺟﺎﻫﺎ ﺑﺪﺟﻮري ﺗﻮي اﻳﻦ ﺧﺎك، رﻳﺸﻪ دارﻧـﺪ.  ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻛﺮدهاﻧﺪ؛ اﻣﺎ رﻳﺸﻪ ﻧﺴﻮزاﻧﺪهاﻧﺪ» یا «ﺧﺒﺮ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺪارد ﺑـﺮادر! ﻣﺜـﻞ ﺑـﺎد، ﺗـﻮي ﺻﺤﺮا ﻣﻴﮕﺮدد و ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﻴﺮﺳﺪ»  یا «ﻣﺮد ﺑﻲاﺳﻠﺤﻪ، ﺳﮓ ﺑﻲدﻧـﺪان را ﻣﻴﻤﺎﻧـﺪ».

درون مایه آتش بدون دود

داستان در بستر زمان جلو می آید .در ابتدای کتاب در سال 1200 خورشیدی ، گالان اوجا می آید که بیشتر توانمندی او در جنگیدن و دلاوری و گالانی تیر انداختن و گالانی تاختنش بود  ؛ اما در طول زمان ، قهرمانان چهره ای متناسب با دوران تاریخیشان به خود می گیرند .

اﻧﺪﻳﺸﻪ و ﭘﻴﺎم اﺻﻠﻲ داﺳﺘﺎن آﺗﺶ ﺑﺪون دود، رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اّﺗﺤﺎد و همبستگی ترکمن ها است .

در اﻳﻦ رﻣﺎن اﻏﻠﺐ شخصیت ها تشنه آزادی و ﺗﻜﺎﭘﻮ در ﻣﺴﻴﺮ آرﻣﺎﻧﻬﺎي ﺧﻮد ﻫﺴـﺘﻨﺪ. آﻧﻬـﺎ بی ﻣﺤﺎﺑﺎ، ﺑﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ و ﺗﻘﺪﻳﺮ ﺧﻮﻳﺶ و ﺑـﺎ ﻫـﺮ ﭽـﻪ ﻛـﻪ سد راﻫﺸـﺎن می  ﺸـﻮد ﺑـﻪ ﻣﺒـﺎرزه ﺑﺮمی ﺨﻴﺰﻧﺪ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم در اﻳﻦ راه ﻛﺸﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ. ﺗﺼﻮﻳﺮی از ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪن آلنی و ﻣـﺎرال  شخصیت های اصلی داستان ، قسمت های  ﭘﺎﻳﺎنی رﻣﺎن را ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ.

ﮔﺮﭼﻪ ﺣﻮادث و ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎي داﺳﺘﺎن، ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ رﻧﺞ و ﻣﺤﻨﺖ ﻣﺮدم ﺗـﺮﻛﻤﻦْ ﺻﺤﺮاﺳـﺖ اﻣﺎ ﻛﺎرﺑﺮد ﻃﻨﺰ، در ﻣﻮاردي، اﺛﺮ را دﻟﻨﺸﻴﻦﺗﺮ و ﺧﻮاﻧﺪنی ﺘﺮ می ﻜﻨﺪ، زﻳﺮا اﺑﺮاﻫﻴﻤـﻲ ﺑـﺮاﻳﻦ ﺑـﺎور اﺳﺖ ﻛﻪ «ﺗﺎرﻳﺦ را ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮده دروغ های ﺧﻨﺪه آور ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻗﺎﺑﻞ تحمل می ﻜﻨﺪ؛ و ﮔﺮﻧﻪ ﭼﻴـﺰی ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮن ﻣﻈﻠﻮﻣﺎن، ﻣﺮﻛّﺐِ ﺗﺎرﻳﺦ ﻧﺒﻮده اﺳﺖ»

ﺷﺨﺼﻴﺖ زن در اﻳﻦ رﻣﺎن، آﻧﮕﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺴﺘﺔ ﻳﻚ زن ﺗﺮﻛﻤﻦ ﻣﻴﺒﺎﺷـﺪ، ﺗﻮﺻـﻴﻒ ﺷﺪه اﺳﺖ. زن ﺗﺮﻛﻤﻦ ﭘﺎﺑﭙﺎي ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮد ، ﺑﺮاي داﺷﺘﻦ ﻳﻚ زﻧـﺪﮔﻲ آرام، ﺗـﻼش می  ﻜﻨـﺪ. او ﻣﻄﻴﻊ ﺑﻲﭼﻮن و ﭼﺮاي ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮد اﺳﺖ. «زن ﺗـﺮﻛﻤﻦ، ﻧﺠﺎﺑـﺖ را اﻟﻨﮕـﻮي ﻃـﻼ و ﮔﺮدﻧﺒﻨـﺪ  ﺟﻮاﻫﺮﻧﺸﺎن ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ، ﻛﻪ ﮔﺎه ﺑﺎﺷﺪ و ﮔﺎه ﻧﺒﺎﺷﺪ. زن ﺗـﺮﻛﻤﻦ، ﻳﻌﻨـﻲ ذات ﻧﺠﺎﺑـﺖ ﺗـﺮﻛﻤﻦ    … »

آﺗﺶ ﺑﺪون دود در ﻧﮕﺎﻫﻲ ﮔـﺬرا رﻣـﺎﻧﻲ ﻋﻔﻴـﻒ اﺳـﺖ    … ﻋـﺪم اﺳـﺘﻔﺎد  ة اﺑـﺰاري از زن و ﻧﻤﺎﻳﺶ ﭼﻬﺮة زﻳﺒﺎ از زن ﺗﺮﻛﻤﻦ، ﻫﺮ ﺧﻮاﻧﻨﺪهاي را ﺑﻪ وﺟﺪ ﻣﻲآورد.   «ﻣﻠّﺎن، زﻧﻲ ﺑﻪ راﺳﺘﻲ ﻣﺆﻣﻨﻪ ﺑﻮد. ﻧﻤـﺎز ﻣﻴﺨﻮاﻧـﺪ و روزه ﻣﻴﮕﺮﻓـﺖ و ﺑـﻪ درﺧـﺖ مقدس اﺣﺘﺮام ﻣﻴﮕﺬاﺷﺖ»

سبک آتش بدون دود

رمان آتش بدون دود چنان آمیخته ای از سبک کلاسیک و مدرن است که گاه به پست مدرنیست شبیه  می شود .

از جمله رمان های رئالیسم است .البته همان طور که نویسنده بار ها و بار ها خود این مسئله را بیان کرده ، این اثر عین واقعیت نیست : « آتش بدون دود -همچنان که بار ها گفته ام- باز می گویم عین واقعیت نیست ؛ بل ، داستانی است که تنگاتنگ و شانه به شانه واقعیت ، حرکت کرده است ؛  و از این داستان ؛ درست به همین اندازه باید انتظار داشت ، نه بیشتر – که مایه شرمساری من خواهد شد .»

جوایز نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی با نوشتن این کتاب ، عنوان «نویسندهٔ برگزیدهٔ ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را به‌دست آورده‌است.

آتش بدون دود تاریخ یا داستان؟

ﻧﺎدر اﺑﺮاﻫﻴﻤﻲ در اﻳﻦ رﻣﺎن میﻜﻮﺷﺪ ﺷﺮاﻳﻂ زﻧﺪﮔﻲو ویژگی های آﻟﻨـﻲ و ﻣﺎرالِ ﺗﺮﻛﻤﻦ، روحیه ﻣﺒﺎرزهﺟﻮیی و ﭘﻴﻜﺎر اﻳﺸﺎن ﻋﻠﻴﻪ ﻇﻠﻢ و ﺳﺘﻢ را ﺑـﻪ ﺗﺼـﻮﻳﺮ ﺑﻜﺸـﺪ ، اما  ﺑﺮای ﺷﺮوع ﻛﺎر، ﻻزم ﻣﻴﺪاﻧﺪ، در ﻣﻮرد ﭘﻴﺪاﻳﺶ ﻗﻮم ﺗﺮﻛﻤﻦ، دﻟﻴﻞ و ﺳﺒﺐ ﻣﺒﺎرزه و ﺟﻨﮕﺠﻮیی آﻧﻬﺎ ﺗﻮﺿﻴﺤﺎتی ﺑﺪﻫﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﻪ ﺳﺎل های  دور ﺑﺎزﻣﻴﮕﺮدد  .چنان که در جلد آخر کتاب ، زمانی که از ملاقات و هم سلولی بودن خود با آلنی در زندان قزل قلعه می گوید   ، بیان می کند که در آن شبی که با آلنی در یک سلول بود ، تصمیم گرفت که تمام داستان زندگی آلنی را بنویسد . نادر ابراهیمی در این باره می گوید ، :« سال ها بعد که به قصد نوشتن این داستان به صحرا سفر کردم ، دانستم که آلنی آنچنان ریشه در گذشته های خویش و قبیله خویش دارد که برون سفری به  گذشته دور ، ترسیم خطوط چهره آلنی اوجا و نیز تصویر صورت خوب مارال بانو ، مقدور نخواهد بود .این بود که در زمان عقب نشستم  و رفتم ، رفتم ، رفتم تا ابتدای کار …»

البته همان طور که نویسنده بار ها و بار ها خود این مسئله را بیان کرده ، این اثر عین واقعیت نیست : « آتش بدون دود -همچنان که بار ها گفته ام- باز می گویم عین واقعیت نیست ؛ بل ، داستانی است که تنگاتنگ و شانه به شانه واقعیت ، حرکت کرده است ؛  و از این داستان ؛ درست به همین اندازه باید انتظار داشت ، نه بیشتر – که مایه شرمساری من خواهد شد .»

سریال آتش بدون دود

نادر ابراهیمی ابتدا در سال های پیش از انقلاب ، داستانی راجع به آق اویلر ها می نویسد و آن را درخت مقدس نامگذاری می کند . این کتاب او به کارگردانی خودش تبدیل به سریالی به نام آتش بدون دود می شود و در سال 1355 و 1356 در تلویزیون پخش می شود . سریال آتش بدون دود در 36 قسمت يكساعته تهیه شد .

نویسنده وکارگردان : نادرابراهیمی 

آهنگسازان فیلم : بهروز دولت آباديبهمن رياحينادر ابراهيمي  

بازيگران : منوچهر احمدي (در نقش گالان اوجا) – منوچهر فريدمحمد علي كشاورز مريم زندي  – اکبرزنجانپور – جمشید گرگین – مهری ودادیان – هادی مقدم – ولدبیگی – جعفر والی – پرویز سیرتی – نورالدین استوار

جملات برجسته آتش بدون دود

جلد اول:

درماندگان تنها سلاحشان حرف است و نه اعتبار حرفی که می زنند .

گریستن به خاطر شفای انسان نیست به خاطر وفای انسان است .

از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .

تمام مسئله این است که هیچ چیز را برای همیشه در تعلیق نمی توانی نگه داری . تاریخ به انتظار تصمیم تو نخواهد نشست . تو می توانی زودتر از آن لحظه ای که انتظار به اوج خود می رسد ، و ظرف بلور در میان زمین و هواست ، ضربه ات را بزنی و انتظار را پایان بخشی اما هرگز نمی توانی کاسه را میان زمین

جلد دوم:

مردم هیچ وقت «حالِ» بد کسی را به گذشته خوبش نمی بخشند .

با مغز خودت فکر کن،نه با ذهن پوسیده گذشتگان .

ما حق نداریم از همه ی انچه در گذشته کرده ایم دفاع کنیم ، چرا که در این صورت هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و درست نخواهد شد .

جلد چهارم :

-:علی جان!چرا انقدر فحش می دهند؟

-:این طور تربیتشان کردند.

-:چرا انقدر اصرار دارند به ناموس انسان فحش بدهند؟

-:این طور تربیتشان کردند.

-:این ها خودشان دختر و خواهر و مادر ندارند؟

-:این ها که این طور بد دهنی می کنند معمولاً کسی را ندارند.همین ها را هم برای این کار انتخاب می کنند.

-:چرا این کار را می کنند؟

-:به خاطر این که هیچ کس دوست ندارد چنین دشنام هایی را که این ها می دهند،بشنود؛و وارد قلمرو مبارزه شدن معنی اش مکرر شنیدن این حرف هاست و بسیار بدترش را شنیدن و دیدن.

-:تو باور داری که این فحش ها، فکر در افتادن با نظام ظلم را واقعاً از سر آدم بیرون می برد؟

-:درست بر عکس.کینه،بیداد می کند. هیچ سلاحی به زورمندی و پر دوامی کینه نیست.

-:پس چرا مطلبی به این سادگی را خود این ها نمی فهمند؟

-:به خاطر این که اساسی ترین خصلت نظام ظلم،بلاهت است.یک مشت ابله،دور هم جمع می شوند و از چیزی ابلهانه- مثل مقام و ثروت و شهوت – دفاع می کنند.نتیجه،همین می شود که می بینی.

جلد پنجم:

آوارگی سرنوشت انسان اندیشمند عصر ماست .

زیبایی ، همیشه رویا می سازد . گناه از رویاساز نیست از زیبایی ست .

سیاست یعنی : به روزگار بی دردی انسان اندیشیدن و برای رسیدن به آن روزگار جنگیدن .

چند هزار سال است که انسان ساده دل ، در پناه ایمان مذهبی اش ستم ستمگران را تحمل کرده است و دم نزده ؟ کافی نیست ؟

ارزش هر چیزی در جهان ما ، کمتر از ارزش آن چیزی ست که از پی هر التماس ، فرو می ریزد و ویران می شود .

جلد ششم:

اسب های خسته را هرگز به تاختن وادار مکن ، چرا که آنها فقط به سوی مرگ خواهند تاخت .

اطاعت کورکورانه ، اطاعت نیست ، جنایت است .

هر قیامی نقطه آغازی دارد و نقطه آغاز همیشه ، کوچک به نظر می رسد .

گمان می برم که اگر خداوند ، صد هزار گونه خنده می آفرید اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت ، قلب حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی آورد .

وب گاه سراسری گروه صنعتی پاکمن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: