شعرطنز ـ افسانه شمال

آه یاردانقلی!
اگردرافسانه ها خواندی
که شمال زیباست
اگرگذارت این طرف ها افتاد
گذرت به کلبه ما افتاد
یک – دوجین مدادرنگی هم
باخودت بیار
کوه های ماراسرسبزبکش
آخر اینجا کارخانه هاچوب جنگل می خورند!
گفتم: ای درخت پیر
تازگیها چه خبر؟
گفت : هیچ ،فقط کابوس تبر!
آه یاردانقلی!
اگراینجاآمدی وبازنفست گرفت
فکرنکن ازآلرژی به بوی گل وگلاب است
حتماً کنار رود نشسته ای
بوی فاضلاب است!
آه یاردانقلی!
اگرخواندی که شمال
سرزمین گل وبلبل وشمع وپروانه است
به شهرمن آهسته ویواش بیا
مبادا که ترک بردارد
بلور تُرد خاطر مسئولان!
یابسوزد در سرزمین گل وپروانه
بادیدن چهرۀ چروکیدۀ فقیر
صندوقچۀ درونت که نامش – دل – است
آه قلبم یا جایی دیگر ، آه !
می سو ز د .
این بار ، آه نه! بلکه » آی »
آی یاردانقلی !
به شهرت که برگشتی یادت نرود
افسانه شمال را به عمّه ات بگویی !
پس اجازه بده
این شعر بدبوی
بی خاصیتِ گیج کننده را
همینجا تمام کنم .
من گیج وتو دیوانه
مارا که بَرَد خانه ؟!

وبلاگ لبخند طنز

یوسف بدراقی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: