از رنجی که می بریم

دکتر سیدی

دانستن بعضی وقوعات که منشا فشار درونی است درصورتی که به منصهء بیان رسد سوای ازفشار درونی فشار بیرونی را هم درپی میآورد. اینجاست که مرز آزادی اندیشه درنقطهء سرحدات آزادی بیان به پایان میرسدوتحدید با تهدید درمیآمیزدوچالش حقیقت ومصلحت، راست فتنه انگیز و دروغ مصلحت آمیز ویا بیان امنیت ستیز وسکوت منفعت آمیزچهره مینمایاندومن مانده ام که این چه تضادازلی نامیمونیست میان حقیقت و مصلحت که عقل و وجدان آدمیزاد را به تقابلی چنین رنج آورمحکوم ساخته است؟

ظاهرا این رویهء حسنهء جاری در جامعهء روشنفکری و فرهنگی ما راه را بر هرگونه چالش مخاطره برانگیز مسدود ساخته است. بقول عامیانه «دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد» واینبار این دیوانگی وتجاهل خود خواستهء مصلحتی در سایهء عقل میسر گردیده نه در فقدانش واین نشان میدهد «عقل هم چیز خوبیست».این نوع نگرش عقلانیت گرایانه باعث امنیت خاطر میشود اما آیا آرامش درونی را نیزبهمراه دارد؟ پس این رنجی که می بریم ازچیست؟

اولکامیز- دکتر سیدی : میگویند بهشتی که انسان درسایه ندیدن تلخی حقایق در آن میزیست با خوردن میوه ممنوعه آگاهی و اشراف به حقیقت بپایان رسید و جای خودرا به رنج دانستن و عذاب منتج به آن که استعاره ئی ازجهنم است سپرد. عذابی که دانایان گرفتار آنند و نادانان به اعتبار جهل مرکب خویش ازنعمت رهائی از آن برخوردارند.
ازهمین روست که مجنونان همواره میخندند واز سنگینی بار عقل خلاصند وبسا دانایان که برای رهیدن مقطعی از فشارعقل به می ونی پناه میبرند.که این خود گاه جسارتی و گاه وقاحتی میطلبد که هرکسی را شانس مستفیض گشتن از آن نیست. اما این تفاصیل تنها یک بعد از ابعاد توضیح مضرات دانائیست.
دانستن بعضی وقوعات که منشا فشار درونی است درصورتی که به منصهء بیان رسد سوای ازفشار درونی فشار بیرونی را هم درپی میآورد. اینجاست که مرز آزادی اندیشه درنقطهء سرحدات آزادی بیان به پایان میرسدوتحدید با تهدید درمیآمیزدوچالش حقیقت ومصلحت، راست فتنه انگیز و دروغ مصلحت آمیز ویا بیان امنیت ستیز وسکوت منفعت آمیزچهره مینمایاندومن مانده ام که این چه تضادازلی نامیمونیست میان حقیقت و مصلحت که عقل و وجدان آدمیزاد را به تقابلی چنین رنج آورمحکوم ساخته است؟
آیا جمع بین بیان حقیقت و حفظ منفعت ویا امنیت بایستی جمع نقیضین تلقی شود؟حقیقتی که متعلق به عوام است، منفعتی که متعلق به خواص است وامنیتی که متعلق به دانشورانست درکدامین پگاه اتوپیائی مدنیت جای خویش را به مروت ومدارا خواهند سپرد؟ تا کدامین ایستگاه تاریخ نظاره گر گفتمان تضاد عقل ووجدان، امنیت وبیان، نظم وآزادی، مصلحت وحقیقت، صداقت وسیاست بایستی ماند؟ اینک مسئله اما تنازع بقای عقل ووجدان نیست، مسئله تنازع بقای عقل و تن است.
دانائی توانگریست لیکن توانگران واقعی تودهءمردمند زیرا وزن حق رای ایشان گرانتر از وزن رای معدود فرهیختگانست و مشروعیت نه درعقلانیت و فرهیختگی که در انبوه شناسنامه هاست. اینجا دیگر»لایستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون»رنگ میبازد ورای توده و فرهیخته را نه کیفیت، که کمیت آن بها میبخشد واز این رواست که گاه «فرهیختهء مصلحت طلب» برای پرهیز ازرسوا شدن، زندگی زیر سایهء سنگین همرنگی با جماعت را پذیرا میشود. واین که دردوراهی عقل و وجدان، بین شنا کردن در مسیر رودخانهء مطالبات سطحی و توده واری مردمان و شنا کردن در مسیر خلاف عادتهای محافظه کارانه اما درجهت رسالت روشنگری بایستی به یک گزینش تاریخی اقدام کرد دراماتیک ترین فراز داستان فرهیختگان جامعهءماست.
از همینجاست که مرزهای روشنفکری آغاز میشود. روشنفکر فرهیخته ئی است که حقیقت لزوم حرکت بسوی فردا راعلیرغم سختی هایش فدای مصلحت راحتی امروزنمیکند، بهمین جهت هم، صفحاتی ازتاریخ جهان حکایتگر طنزی تلخ و گزنده است. اینکه همواره دانایان در راه بهروزی نادانان وحتی با مشارکت آنها به قربانگاه فرستاده شده اند.
این موضوع که چرا باید معدود دانایان فدای تودهء نادانان شوند مهمترین سئوال شک برانگیزی است که عقل روشنفکر از وجدانش میپرسد و بیشتر اوقات هم در اقناع وجدان سرکش به سکوت ومهار موثر می افتد. وراه برای تقبل این تز که «خلایق هرچه لایق» گشوده میشود. اما دردناکترازهمه وقتی است که میاندیشی نبایستی گوهر وجدان و تعهد روشنفکرانه ات را فدای تنخواهی گذرا وعافیت طلبی میرای خود ومغروقان دربحر جهالت مرکب کنی وبخواهی عزمت را در مسیر بیان حرف حق جزم کنی وقبل از هرکس همان توده ئی که برایشان کمر همت به تحمل مرارت بسته ئی ترا به گنده دماغی واستشهارمتهم سازد وبجای زبان تقدیرنیش تحقیر گشایدو ایفای نقش عملهءآماتور ظلمه نماید. اینها همه رنجی است میراث تعهد ودانش یک روشنفکر محکوم به زندگی درمیان تودهء خودخواه محافظه کاراست.
توده ئی که ازترس نورافتادن در تاریکی جهلشان توسط روشنگری فرهیختگان، الیاف توطئه بر علیه روشنفکرمیبافند وتیغ تکفیر تیز میکنند. زیرا کنده شدن از روشها وعادتهای غلط مثل کنده شدن نوزاد از زندگی جنینی سخت است. توده عادت به اندیشیدن وابداع ندارد واین مسئولیت را بردوش علما و بویژه اسلاف خویش می اندازد وتقلید را راحت تر از تحقیق مییابد و تداوم روشهای جا افتاده و باورهای نهادینه شده را که برای اثبات درستی اش نیازی به زحمت تن دادن به بحث نیست و بحث پیرامونش تابو بشمار میرود را جهت استمرار وضع هرچند سخت اما حداقل امن موجود مثمر ثمرتر مییابد.
لذا دعوت روشنفکر به تفکر واندیشه را تحمیل رنج بر خویش میشمارد وحاضر نیست از بهشت نادانی اش بسوی جهنم دانائی فرهیختگان گام بردارد. رمز تنفر خلق تنبلی که مبتلا به نشئهء جهل خودخواسته ومبرا از خطر است از روشنفکر پرچانهء بزعم او گنده دماغ هم درهمین نکته نهفته است. توده ئی که به فداکاری روشنفکرانش خو گرفته وحاضر نیست از بستر امن اش با همهء نم گرفتگی وعفنش برخیزد و دستی بسوی این روشنفکر متکبر وازخودراضی که بزعم اونفسش ازجای گرم بلند میشود وکله اش بوی قرمه سبزی میدهد دراز کند.
ندای «هل من ناصرا ینصرنی» روشنفکر مطرود راه بجائی نمیبرد چونکه مردم، روشنفکران محبوبی دارند که راحتی آنهارا به مخاطره نمی اندازند وآنها را به تغییر فرا نمیخوانند، این روشنفکرنمایان یا همانها که سارتر «روشنفکران قلابی» مینامدشان مردم را به اندیشیدن فرا نمیخوانند وبا نادانستن شان کلنجار نمی روند. آنها به آینده کاری ندارند و حداکثر به نبش قبر تاریخ دور نیاکانشان مشغولند و بجای نقد امروز ومعضلات مبتلابه جامعه که مستلزم سرشاخ شدن با اربابان زر و زور است به ادبیات و شعر ورومانتیزم مشغولند.
ایشان در عروسی وبزم هم بکار میآیند و موجبات تفریح وتشفی خاطر وتسکین آلام تودهء مردمند. آنها وضع موجود را به چالش نمیکشند و به افتخار خدمت فرهنگی به جامعه در قالب بحثهای تخصصی پیرامون مظاهر شکلی فرهنگ جامعه بسنده میکنند. زیرا حاضر به خطر کردن نیستند.
این ادبای محترم به شنادر منطقهء کم عمق وساحلی بحر مشکلات جامعه اکتفا میکنند زیرا مناطق پر عمق حاوی کوسه ونهنگ است. نقد فرم و عدم ورود به نقد محتوا کسی را نمی آزارد از اینرو هم اربابان رای و هم اربابان قدرت از این شرایط خرسندند. از این رو چه نیازی به درد سر است؟ چرا بایستی از کژیهای اقتصادی، اجتماعی وسیاسی سخن گفت و خواب تودهء مظلوم را برآشفت ورنجی بر رنجهایش افزود؟ عقلی که ما را در وصول به دانش حقیقت رهنمون گشت، راه حصول به امنیت ومنفعت را نیز نشان میدهد.
ما را تحسین مختومقلی و نقد فرم و تکنیک اشعارش جهت ادای دین به اوکفایت میکند. اینکه مختومقلی دردش، فرقش با دیگران چه بود وچرا ماندگار شد واینکه چرا رنج تحقیر و تحجیر وتبعید کشید و اینکه آیا آنچه او با آن به تقابل برخواست امروز هم گریبان جامعه را گرفته یا رها ساخته لزومی ندارد. نیازی به مختومقلی شدن وجود ندارد. مختومقلی شناسی اهم از مختومقلی سازی است.
ظاهرا این رویهء حسنهء جاری در جامعهء روشنفکری و فرهنگی ما راه را بر هرگونه چالش مخاطره برانگیز مسدود ساخته است. بقول عامیانه «دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد» واینبار این دیوانگی وتجاهل خود خواستهء مصلحتی در سایهء عقل میسر گردیده نه در فقدانش واین نشان میدهد «عقل هم چیز خوبیست».این نوع نگرش عقلانیت گرایانه باعث امنیت خاطر میشود اما آیا آرامش درونی را نیزبهمراه دارد؟ پس این رنجی که می بریم ازچیست؟
تاريخ 2015/3/28

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: