آینۀ شکستۀ زندگی ما

رشید آ.

بؤ دونیأده جبیر بیلن یاشانلار
عئلئم دریاسیندان یؤزوب آشانلار
بیلیم یولین ییتیرمأنی گیدسه ده
هیچ بیر زاد بیلمه دی اؤیشیب چاشان لار

در دنیای وحش ما دکلمۀ انسان و انسانیت با سرعت نور خورشید از دفترهای زندگی ما می گریزند. غبار خسته دلان که ظاهرشان با ترانۀ عدالت آذیین بندی شده اند، هنوز در پس کوچه های گم شدۀ مکاران در پی منتِ هوس خویش، خادم و بندگان فهم دجالان میشوند. و از هر روزنه ای نفس خویش میفروشند تا نمای عدل ظاهر کنند و دمی در هوس دل، وجدان خود را قربانی رذالت روزگار سازند و از دهل خشکیدۀ کلامشان شعر نفرت بسرایند که رأی خواص نرخ آنان باشد.
با هجم و حیا غریبه و با عزت عالم بیگانه شدند. ذهن آنان چون قهر قهاران، آینۀ دل می شکنند و چون مگسان بر مهر دوستی بذر نفرین و وقاحت می فشانند که از ایام خردمندی انسان بدور است و در عدالت وامانده اند و جز کذب خرافات سخنی نشناسند.
در میان آسمان و زمین با بوسه های خشک و پوسیده اشان میخواهند بذر رفاقت بپاشند که بند ناف منزلشان به شرارت بند است و عزم تقدیرشان به جهالت.
از آدمی مینویسند اما آدمیت را به نرخ عیش خود میفروشند و با نیم درم وجدان سیاهشان منبری بر طاق منزل کفر میزنند که آخوند و خواص آنان همه یکی اند و آیه های آنان در پس آینه ها قافیه هایشان را میجویند که الحق؛ تابش نور مجال فریب نمیدهد و آنچه که بود و هست همانگونه نمایان سازند. آنان خود ابله و غیر را ابله خوانند که خود محتاج درمی بخششند و ندای بشر را صرف به ظاهر بر کلامشان نشانند که خویشان نمای شرم انسان و بشرند.

رشید آ.

بؤ دونیأده جبیر بیلن یاشانلار
عئلئم دریاسیندان یؤزوب آشانلار
بیلیم یولین ییتیرمأنی گیدسه ده
هیچ بیر زاد بیلمه دی اؤیشیب چاشان لار

حیاتِ معنا بخش تفکر که در میان دریایی از باورها و ناباوریها محصور میباشد، هنوز در پی تعریف دو معنای انسان بودن و انسان ماندن است. با امید بر این وصال، تابش اندیشه خود را در هر سوی و منزلی به پرسش می نشاند، برای یافتن پاسخ، هر کس خود را در میان تکه های آینۀ شکسته ای می یابند که گاها سایه ها بهمدیگر شبیه بنظر میایند و گاها رد پاها و گاها نیز اشکهای رنگی شده ما و بعضی اوقات آرزوهای ناگفته و نانوشتۀ ما. اما زمانیکه شکلکهای آنها بخواهند مکانی در حفره های وجدان بیابند، هر یک بسویی می گریزند و در پی معنا و اصل و نسب اصلی خود در میان دیگر تکه های ریز آینه گم میشوند. و حتی چون دو قطب واگرای مغناطیسی با دو زبان بیگانه از همدیگر جدا و دور میشوند. هر چند نگاههای ما در التماس ماندن آنها با نغمه های بی صدایشان فریاد برمیآورند. اما باز گریزانی ها با شتابی بی مانند دوری آنها را از ما بیشتر و بیشتر میکنند. گویی عاشقان، صدا و فریاد دیگری دارند و با نیم تبسم خود وصلت انتظاری را انتظار میکشند.
گاها تلاش میکنیم تا مسافتهای مجازی را با امتداد نگاههایمان اندازه بگیریم و گاها با امتداد صداهای در سینه مانده امان. و بعضی اوقات هم با رد پای هجرت دو تبسم عشق که هجرت هجران را با دو بیت معنا میکردند به قیاس میگیریم. اما هرگز نتوانستیم آنها را با دو انگشت بی رمق مان در لابلای رؤیاهایمان به تصویر بکشیم. آنگاه است که چماق بر فرق خویش میزنیم و گناهکار را در میان جنگلهای تاریک و بی صدا که جنبده ای را در خود ندارند میجوییم و با صدایی ناموزون، آه حسرت را سرمی کشیم.
با یک نگاه عاشق و با یک شک از هم جدا میشویم. با یک نگاه دلبسته و در پس یک تردد از همدیگر متنفر میشویم. با یک مخالف همسفر و با هزار مقصد دشمن هم میگردیم که حتی شعرهای رومانتیک زمانه هم از فهم هوس و سودای آن، بیتهای خود را در میان ناباوریهای زندگی گم میکنند.
در دنیای وحش ما دکلمۀ انسان و انسانیت با سرعت نور خورشید از دفترهای زندگی ما می گریزند. غبار خسته دلان که ظاهرشان با ترانۀ عدالت آذیین بندی شده اند، هنوز در پس کوچه های گم شدۀ مکاران در پی منتِ هوس خویش، خادم و بندگان فهم دجالان میشوند. و از هر روزنه ای نفس خویش میفروشند تا نمای عدل ظاهر کنند و دمی در هوس دل، وجدان خود را قربانی رذالت روزگار سازند و از دهل خشکیدۀ کلامشان شعر نفرت بسرایند که رأی خواص نرخ آنان باشد.
با هجم و حیا غریبه و با عزت عالم بیگانه شدند. ذهن آنان چون قهر قهاران، آینۀ دل می شکنند و چون مگسان بر مهر دوستی بذر نفرین و وقاحت می فشانند که از ایام خردمندی انسان بدور است و در عدالت وامانده اند و جز کذب خرافات سخنی نشناسند.
در میان آسمان و زمین با بوسه های خشک و پوسیده اشان میخواهند بذر رفاقت بپاشند که بند ناف منزلشان به شرارت بند است و عزم تقدیرشان به جهالت.
از آدمی مینویسند اما آدمیت را به نرخ عیش خود میفروشند و با نیم درم وجدان سیاهشان منبری بر طاق منزل کفر میزنند که آخوند و خواص آنان همه یکی اند و آیه های آنان در پس آینه ها قافیه هایشان را میجویند که الحق؛ تابش نور مجال فریب نمیدهد و آنچه که بود و هست همانگونه نمایان سازند. آنان خود ابله و غیر را ابله خوانند که خود محتاج درمی بخششند و ندای بشر را صرف به ظاهر بر کلامشان نشانند که خویشان نمای شرم انسان و بشرند.
بقولی؛
دورۀ ارزانی است!
چه شرافت ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یك تكۀ نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!
این اجماع ظاهرا زاهد، دائم در پی تاراج وفای دیگران هستند. غافل از آنکه دیریست كاشانه شیطانی آنان متروکۀ دجالان خانه بدوش شده است. بگذار سایۀ من از سایۀ سرگردان تو جدا باشد. و اما روزی گر به هم و با هم در سخن آیند كس بین ما نه کبر و جفا، و نه در تزویرکلام، بل در تصویر آینه باشد که خوانش او عین است. آنگاه جویی مرا درون سخن هایم که تصویر آینۀ دوست و یار و یاورم که هیهات هم یار و هم یاورم اندک تنهایی خودم است که با یک پیک و یک مصدر و در کنار غزل مردانگیه دل و وجدانم، عرق انسانیت خویش بچکاند. تا بزم دل و دلبری از خیمۀ تاریک بدر کنند. و یک بند بسراید که ایام وصالت با مفترض الطاعه (کسی که اطاعت از او فرض و واجب باشد.) بسر آید.
بعضي وقتها وقتي نوشته های قلم ریا را ميخوانم روضه خواني بالا منبرها متصور ميشوند كه از درون احساسات انسانها و روح لطيف و ظريف انها، میخواهند نیرنگ خویش را لباسي زيبا و فريبنده بپوشانند و با پند و اندرزهاي تسكين بخش لحظه اي بخواب كنند تا أرامش خویش يابند و بدتر از همه داور زمانه را درميان لحظه های تاریک و مبهم محبوس نگه دارند. در صورتيكه زندگي فرا لحظه هاست و هيچ توقفي در لحظه را توصيه نميكند. زيرا فاصله زندگي مابين دو اندیشۀ من و تو نيست، بلكه؛ فاصله اش بين تولد و مرگ تفکر انسانهاست که روان حافظۀ آن تجسم تمام نمای آنست. زیرا نه گفتار و شیرین سخنی، بل؛ کردار او، معنای حقیقت های درون گفتار و سخن شیرین او میباشند که در پوشش چهرۀ کریه آن حجاب نیز درمانده میشود.
یکدم ز رخت پرده بر انداز که مهتاب
از شرم تو در تیرگی شام نشیند
زندگی چون دفتری پاک بدون هیچ کلمه ای در زیر چتر قلم سخن قصۀ بودن و بودنهای ما را در چند بیت شعر پرسشگر زمانه به نقش میکشند. قلم خوردگی دفتر ما عیب زمانه نیست که ذهن در پی یافتن دو کلمه از پی دریافتن میدود و یکی از پس دیگری به زمین میافتند ولی چه خوش که خندۀ کودکانه، معنای گم شدۀ عشق را با یک نیم تبسم شیرینش هدیۀ دلهای شکستۀ ما میکنند.
این ایام نه ایامی ابدیست و نه ایام لحظه کش که فاصله های آن در میان کلام قلم زندگی بلوغ خویش را مییابند. اما چه افسوس که برخا ریای خویش را بر رخ روزگار مینشانند تا خود و خویشان جهالت زده را در میان اشعار بزرگان گم سازند و بر تن فرسوده و کلام بی رمق زندگی خویش که حتی در دفتر یادداشت او نیز جایی ندارند، در پس فرزانه گان مستتر سازند که درویشان بی سخن را به تعجب وادارند و منبرداران را به وجد آورند که ایام جهل و جهالت فهم را هدیۀ قلمهای دفترشان میکنند. آنان چون بشکۀ خالی که بلندترين صدا را ايجاد مي‌کند، تنها صدایشان را بلند میکنند.
در میان این اراذل نه پرسش جایی دارد و نه منطق آدم و آدمیت که فهم آنان در گرو عظمت هوس و منبرداری، دفتر من و تو را به یکباره پاره کنند تا آهنگ ناتمام پرسش من و تو معنای درونی خود را گم کنند. غافل از آنکه دفترها پاره شدنی هستند، وجدانها شکستنی هستند. ولی اما سینه ها از میان سنگلاخهای روزگار، سخن حقیقت را خواهند جست. آنگاه است که قلمها در میان صفحات دفترهای تازه پرده از چهرۀ شما برخواهند کشید و ترانۀ آدمیت را با آهنگی نوین خواهند سرود. زیرا؛ از درون كاسۀ سر آسانتر به روي كاغذ مي آيند تا از روي كاغذ به درون كاسه سر.

جمعه‏، 2015‏/05‏/29

rashid36@web.de

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: