پیش‌گفتار: جامعه‌شناسی، دانش و توان دیدن و نمودن پدیده‌های اجتماعی «چنان که هستند» است، نه چنان که مردم آن‌ها را تصور می‌کنند و یا دوست دارند آن‌ها چنان تصور شوند.

پس در این مقاله، نه به نویسنده به مثابه شخص، که به دانش «جامعه‌شناسی» گوش فرا دهید و برای لمحاتی -در‌‌ همان حالی که این مقاله را می‌خوانید- احساسات و عواطف خود را در قوسین (پرانتز) بگذارید و از چشم‌انداز یک جامعه‌شناس به مسائل و پدیده‌های پیرامون خود بنگرید.

فراموش نکنید که کار جامعه‌شناس، بیش از هر چیز به کار پزشک می‌ماند و از این رو، سر و کارش با ناخوشی‌ها، کژکاری‌ها، ناسازه‌ها و دشواره‌هاست و نه با بخش‌ها و ارگان‌های سالم‌ پیکره جامعه؛ همچنان که او چون یک پزشک مسئولیت‌پذیر، باید در کار خود بیش از هر چیز صریح، سرد، قاطع و به دور از هرگونه گرایش عاطفی، ملاحظه‌کاری و محافظه‌کاری باشد.

مقدمه: هشیار‌ترین هشیاری و چه بسا شاد‌مانه‌ترین شادی آدمی در این جهان لمحه‌ای رخ می‌دهد که او دریابد «آن» که بر زبان می‌آید، به‌ راستی کیست؟!- این «او»ست که بر رخشِ زبان می‌تازد، یا اینکه این اوست که به لوکِ پیرِ رنجور و رنجبرِ زبان بدل شده است؟ -از این رو، قدرِ نهایی و رهایی‌ راستینِ هر کس، بیش از هر چیز، معطوف به قدرِ چیرگی‌ او بر زبان است؛ معطوف به آن آنِ رخشانی که در آن، آدمی توان آن را می‌یابد که با زبان بازی کند و نه زبان با او!

متن: زبان فارسی (۱)، به مثابه زبان گفتار، از مبتذل‌ترین و آلوده‌ترین زبان‌هاست و از این رو، هر دلالتی را از تفرد و از دست‌یابی به مدلول تکین خود، بی‌بهره می‌سازد و به مثابه زبان نوشتار نیز، پرتکلف و زیاده حراف است، و در دریایی از اغراق و گزافه‌‌ غوطه‌ می‌خورد، چندان که گویا‌‌ همان کارکرد و غایت زبان گفتار و روزمره را در قلمرو زبان نوشتار و رسمی، از طریق بزرگ‌نمایی پی گرفته باشد: -مقصودم‌‌ همان تهی‌ ساختن واژه‌ها و گزاره‌ها از نیروی آفرینش‌گر و دگرگون‌ساز‌ آن‌هاست.

این زبان، بیش از آنکه در اندیشه تبادل و گفت‌و‌گو باشد، علیه آن‌ها‌ست: علیه مکالمه و محادثه با خویش و با دیگران. این زبان، زبانی است کاستی‌گرا که در هر لحظه در کار دست‌ اندختن، نیش زدن و زخم زدن، یا به گونه‌ای گزافه‌گویانه در کار چاپلوسی، سخن‌وری و مداحی و آوازه‌‌گری و آوازه‌سازی ایدئولوژیک در عرصه عمومی است و از هر گونه امکان‌ کنش‌گری اندیش‌ورزانه و مستقل اجتماعی ناتوان است.

اگر «زبان»‌‌ همان ذهن و جامعه باشد، زبان فارسی پژواک نظام ذهنی و زندگی اجتماعی به شدت ریاکارانه ماست: ما چون به عرصه خصوصی زندگی پا می‌گذاریم، ابتذال زبانی تمام فضای ذهنی ما را می‌آکند و چون به عرصه عمومی روی می‌آوریم، چهره‌ فخیم، استعلایی و مبالغه‌گر زبان را به کار می‌‌گیریم تا بدین وسیله چهره مبتذل زبانی خود را به کلمات آهنگین بزک کنیم و بپوشانیم.

شفاف‌تر بگویم: زبان فارسی در عالی ترین کنش اجتماعی‌اش، بیش از آن که میل بیان‌گری و دغدغه فصاحت و سلامت بیان داشته باشد، در کار پوشش و در حجاب کردن بیان‌ها، معنا‌ها و مدلول‌هاست و از این رو، زبانی ست علیه زبان، و بیش از همه، علیه گشادگی و گشایش زبان.

شکاف در میان زبان روزمره و زبان رسمی و ادبی در همه جامعه ‌ـ‌ زبان‌های انسانی، امری بدیهی است اما مسأله نه در بود و نبود این شکاف، بلکه در ژرفای این شکاف و در دلایل و چگونگی این شکاف است.

زبان فارسی، تنها از آلودگی اجتماعی و زهرآلودی رنج نمی‌برد بلکه از گونه‌ای گسیختگی و هرج و مرج در دلالت‌هایی معنایی هم در عذاب است و فاصله هر دال‌ با مدلول آن چنان زیاد و مناسبات‌شان چندان آشفته است که هرگز مراد و معنایی روشن، گشایش‌گر و و فصیح عاید نمی‌کند؛ گونه‌ای عامدانگی ناخودآگاه برآمده از نیروی کین‌توزی رانه بنیادین این واکنش اجتماعی و روانی زبان است.

برای نمونه، در زبان آلمانی برای دوست داشتن مراتبی وجود دارد، یعنی افعالی وجود دارند که اندازه و محدوده‌ دوست داشتن هر کس را به هنگام ابراز مشخص می‌کنند؛ این امکان و این ادراک اما در زبان فارسی وجود ندارد چرا که اگر وجود می‌داشت، در ساختار زبان خود را آشکار می‌کرد.

این زبان، خود به ما می‌گوید که دلش زیاده هر جایی، و در اظهار عواطف زیاده ولنگار و شلخته‌ است و از این رو، اغلب -چنان‌که می‌دانیم- بالا‌ترین سطح عواطف را در پایین‌ترین و رشدنیافته‌ترین سطح ارتباط ابراز می‌کند و از قربان‌صدقه رفتن‌های بی‌مایه و بی‌مسما یک دم باز نمی‌ماند. این یعنی که ما ساکنان این زبان، زندگی را از بنیاد به گونه‌ای دیگر درک می‌کنیم: «… چه مهربان بودی‌ ای یار،‌ ای یگانه‌ترین یار، چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی!» (۲) -و این تکه از شعر، داستان زندگی و زبان ماست چرا که در جامعه ‌ـ ‌زبان ما خوش‌زبانی و مهربانی، مهم‌تر و بر‌تر از حقیقت است. چرا که ما از تلخی، گزندگی و سردی‌ حقیقت بسیار وحشت داریم.

در زبان روزمره فارسی واژه‌ها و گزاره‌هایی که از زمره توهین‌ها، ناروا‌ها و ناسزاهایند، امروزه در جوف نزدیک‌ترین مناسبات انسانی نیز خزیده‌اند و از این رو، دوستان در این زبان، یکدیگر را به نام‌های زشت می‌خوانند و آن را نشانه دوستی و یک‌رنگی خود می‌‌پندارند: کُس‌کش، کسو، جنده، مادر جنده، مادر قحبه، تخم‌حروم، بچه‌کونی، کونی و قس علی هذا! اما آن‌چه بسیار شگفت‌انگیز است، نه این آلودگی اجتماعی زبان فارسی، که این بدفهمی و کج‌سلیقگی برخی نویسندگان به این زبان است که این ابتذال گستره زبانی را به سرزندگی و شوخ‌طبعی زبان فارسی تعبیر می‌کنند.

صریح بگویم: ما وقتی با یکی از افراد جامعه فارسی زبان سخن می‌گوییم، بی‌تردید، در معرض گونه‌ای تهاجم و تجاوز زبانی قرار گرفته‌ایم که بیشترینه با سُخره گرفتن و دست‌انداختن در هیات شوخی خود را هویدا می‌سازد. از این رو، آنان، یعنی کسانی که در این زبان سکنا گزیده‌اند، بیش از هر چیز خواهان آنند که هر‌چه سریع‌تر مرز‌ها و قلمروهای فردی را در هم شکنند تا در سپهر شبه‌دوستانه‌ای که بدین وسیله ایجاد می‌‌کنند، میدان مصاحبت مبتذل و زهر‌آلود خویش را هر چه هموار‌تر و فراخ‌تر سازند.

این بدزبانی را ما همه در قلمرو سیاست‌مداران و رهبران سیاسی جامعه کنونی آزموده‌ایم و آن را می‌شناسیم اما به نظر نمی‌رسد که هنوز هرگز بدین اندیشه باشیم که این بد زبانی، زمختی و زهر‌آلودی زبان فارسی تنها بازتابی از ساختار حکومتی جامعه ایران نیست بلکه پیش و بیش از آن، منش اجتماعی و نژندی روانی مردمی را آشکار می‌کند که در این زبان سکنا گزیده‌اند و از طریق آن به مثابه ذهن، نه آنکه می‌اندیشند، بلکه اندیشیده می‌شوند.

توهین و بی‌حرمتی از کریه‌ترین کنش‌های زبانی است که در جامعه ایرانی در همه سطوح اجتماعی به کار گرفته می‌شود اما هیچ‌ جامعه‌ای نمی‌تواند بی‌سبب، کنش و کلامی را در طولانی‌مدت به کار گیرد، مگر آنکه ضرورتی در کار و نیازی به آن داشته باشد:

مطلق مقدس، قطب مقابل خود یعنی مطلق ملعون را به طور طبیعی تولید می‌کند زیرا بدون آن وجود خود او نفی می‌شود و یا دقیق‌تر بگویم، قطب مطلق ملعون تصویری از خود قطب مطلق مقدس است که خود به خود ایجاد می‌شود زیرا مطلق مقدس نمی‌تواند چیزی جز وانمود و نمایش باشد (یعنی بیگانه با چنان‌بود زندگی)، و این مطلق مقدس، خود عین لعن، عین نفرین است که برای رفع انسداد و مزاحمت فراگیر و با‌ژ‌خواهانه آن، افراد ناگزیرند به واسطه کلام و واکنش مطلق‌شکن و مطلق‌گریز ناسزا، توهین و بی‌حرمتی در دل صُلب و سنگِ مطلقِ مقدس نقبی بزنند تا شاید بدین‌وسیله، به ماتحت اغواگر زندگی، این نامطلق نامقدس دوست‌داشتنی، دستی برسانند و راهی جز این هم، در ذهن‌ ـ ‌زبان ‌ـ‌ جامعه مقدس مطلق‌انگار باقی نمی‌ماند؛ او باید هر باره خود را از پشتی‌ترین در‌ها و کثیف‌ترین راه‌ها عبور دهد تا بتواند زندگی کند و این بدین معناست که بدون انقلاب در مناسبات بنیادی ذهن و زبان، امکان دگردیسی عمیق و بهینه‌سازی جدی در جامعه نیز ناممکن است.

برای نمونه، برای آنکه ضرورت بی‌حرمتی، توهین و پرتاب نجاست به سر و روی خود (و دیگران) از بین برود، انگاشت مقدس/ ملعون مطلق باید به این انگاشت رهایی‌یافته دگردیسه شود: جهان نه مقدس است و نه ملعون؛ جهان، جهان است بدون هیچ ارزش افزوده‌ (و یا کاسته)!

در چرخه چنین دگردیسی‌ای ساختار سیاسی جامعه نیز، که جز‌‌ همان چهره ذهن و زبان جامعه نیست، خود به خود دگرسان‌ خواهد شد.

زبان فارسی بیش از هر زبان دیگر آمیخته نیش و کنایه است. زیاده زهر‌آلود است و این خود بنیادی‌ترین نشانه مرض بدخیم کین‌توزی در این ذهن و زبان نیز هست. زبانی که در هر لمحه سرگرم گونه‌ای انتقام‌گیری کور و ‌بی‌دلیل مشخص از این و آن است: زخم‌زبان‌ زدن و کلمات نیش‌دار به کار بردن، متلک انداختن و دست‌انداختن، تصغیر وکوچک‌شماری و بی‌ارزش جلوه دادن اعتبار‌ها و توانایی‌های دیگران، چندان برای ما آشنا هستند که هرگز نیاز نمی‌افتد که بیش از این به آن‌ها اشاره کنیم.

هم‌چنان که به کار بردن کلمات مهر‌آمیز غلو‌آمیز نیز بی‌تردید سویه دیگر همین بی‌ارزش ساختن و از ریخت انداختن ارزش‌هاست؛ ارزش‌هایی که بیش از هر چیز خود را در زبان آشکار می‌کنند.

وقتی کلمات، بدون آن‌که از پشتوانه بسنده‌ای برخوردار باشند بی‌محابا بر زبان جاری شوند، زبان را تهی می‌سازند و با تهی شدن زبان، جامعه نیز دچار روان‌گسیختگی و معناباختگی خواهد شد و سرانجام، از این‌که بتواند سرنوشت خود را به مثابه جامعه دگرگون سازد، بازخواهد ماند.

زبان باید‌‌ همان کنش باشد و کنش‌‌ همان زبان؛ یعنی زبان نباید به راهی رود که کنش از پیمودن آن ناتوان باشد. پس دهان را هرگز نباید بیش از توان کنش‌گری خود گُشاید.

سرراست‌ بگویم: آن‌چه‌بود ما، سرنوشت راستین و اعتبار ما، نه آن چیز‌ها و سخن‌هاست که در وضع آرام و بی‌خطر زندگی چاپلوسانه بر زبان می‌رانیم، بلکه آن تصمیم‌ها، رفتار‌ها و واکنش‌هاست که در بزنگاه‌های ناآرام و خطرناک زندگی از خود بروز می‌دهیم. در‌‌ همان لمحات که دروازه‌های دوزخ را به روی ما می‌گشایند تا ترس چون هیولا بلعیدن روح ما را آغاز کند و ما بگوییم و بکنیم نه آن‌چه مسیحا می‌کرد، که آن‌چه یهودا می‌کرد.

هیچ کس نمی‌تواند با گفتنِ [برای مثال] «دوستت دارم»، دوست داشتن خود را تحقق یافته قلمداد کند، چرا که دوست داشتن بیش از آن‌که یک گزاره‌ زیبا و دل‌نشین باشد، گونه‌ای کنش‌گری‌ است که در هر لحظه باید رخ دهد. یعنی دوست داشتن خود را باید در مقام عمل اظهار و اثبات کند اما زبان ‌ـ جامعه فارسی، بیش از آن‌که به تحقق عینی دوست داشتن نظر کند و زبان و کنشش را یگانه سازد، به گونه‌ای مذبوحانه کلمات را به رنگ‌ها و خیال‌های خوش‌ می‌آمیزد تا ابتذال و پوچی خود و دروغین بودن اظهار عشق خود را از نظر‌ها (و چه بسا از نظر خود) دور و چه بسا نهان کرده باشد: بی‌سبب نیست که بر‌ترین گونه شعر در این زبان، غزل است و پست‌ترین نیز هم!

پانوشت‌ها:

۱- این بدیهی است که مقصود از زبان فارسی در این نوشتار، زبانی است که جامعه ایرانی را باز می‌تابد، و نه زبان فارسی دری یا فارسی فرارودی یا زبان‌های دیگر خویشاوند با زبان فارسی!

۲- این شعر، بریده‌ای از شعر بلند «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد است.

رادیو زمانه