به ياد ژنرال تيركش تيرميوف

جوما بورش
فوريه ٢٠١٧
با تيركش در سال ١٩٨٦ در عشق آباد آشنا شدم. جوانى بود حدود ٣٢ ساله، همسن من، با قدى متوسط، خوش هيكل و داراى بدنى ورزشكارانه.
هميشه آرزو داشتم كه روزى به عشق آباد، پايتخت تركمنستان، سفر كرده و مدتى در آنجا اقامت كنم. هنوز سيستم شوروى پا برجا و گورباچف بعنوان دبيركل حزب كمونيست بر مصدر قدرت بود.

img_5653

از اينرو دريافت ويزا و سفر به اتحاد جماهير شوروى بسيار دشوار، چه بسا غير ممكن بود. بدنبال چندين سال تلاش جهت اخذ ويزا، داشتم براى هميشه قطع اميد ميكردم، كه بيكباره نامه اى از عشق آباد دريافت نمودم كه بطور معجزه آسا محتوى دعوتنامه بود. به همت دوستان نزديك ايرانى ام در عشق آباد معلمى به نام ايل آمان دايى اعلام آمادگى كرده بود كه مرا از كلن به عشق آباد دعوت كند.
٣١ اوت ١٩٨٦ وارد مسكو شدم. چارى، كه جوانى حدودن همسن بود، عليحده از عشق آباد از طرف ايل آمان دايى دنبال من آمده بود. پس از چند روز اقامت در مسكو عازم عشق آباد شديم. در فرود عشق آباد با استقبال گرم ايل آمان دايى و تيركش روبرو شدم. ايل آمان دايى مردى نسبتن چاق و با قدى متوسط متمايل به كوتاه و حدودن ٥٠ ساله بود و قيافه كاملن تركمنى داشت. در دو روز اول اقامتم در عشق آباد ما ٤ نفر، ايل آمان دايى، تيركش، چارى، هميشه با هم بوديم. ايل آمان دايى فردى زيرك ، مطلع و دنيا ديده بود. چارى جوان نسبتن ساده و كم اطلاعى بود. تيركش شخصى متين، آرام ، ساكت و نيز آگاه بود. در بحث هايى كه عمدتن بين ايل آمان و من صورت ميگرفت، تيركش كمتر دخالت و اظهار نظر ميكرد و احترام خاصى نيز به ايل امان دايى قائل بود.
يكروز به توصيه تيركش با هم به موزه بردى كربابايف، نويسنده بزرگ تركمن، رفتيم. اين موزه منزل مسكونى بردى كربابايف در زمان حيات او بود. خانه قشنگى داراى ٦-٥ اتاق بود. تمام آثار نويسنده بهمراه نسخه هاى اصلى اوليه و نيز ترجمه هاى انها به زبانهاى مختلف جهان در معرض تماشا قرار داشت. در اتاق كار كربابايف ميز چوبى بزرگى قرار داشت كه روى آن وسايل نويسندگى او بهمان حالت سابق خود دست نخورده قرار داشتند؛ حتى محموله پستى نويسنده كه محتوى چند كتاب بوده و گويا او شخصن قصد پست كردن آنها را داشته، نيز بهمان حالت روى ميزش مانده بود.
تيركش از من پرسيد كه كدام نويسنده تركمن نويسنده مورد علاقه من است. گفتم خدر دريايف. او علت را پرسيد. گفتم، ممكن است كه خدر دريايف بلحاظ قدرت نويسندگى به پاى بردى كربابايف نرسد، ولى او نويسنده اى مستقل بود و حاضر نشد كه سياست استالين را تأييد كند. در اين رابطه موقعى كه به رمان او «اقبال» اشاره كردم تيركش گفت: ميدانستى كه در تركمنستان فيلمى از «اقبال» تهيه شده؟ گفتم: خير، آيا اخيرن تهيه شده؟ گفت، خير، سالها پيش. من در عين حال كه از شنيدن اين خبر واقعن خوشحال شده بودم، از سوى ديگر افسوس خوردم كه شانس ديدن فيلم رمان مورد علا خود را از دست داده ام.
يكروز تيركش ما را به شام دعوت كرد. آپارتمان مرتب و نسبتن كوچكى داشت. همسرش زن مهربان و مهمان نوازى بود؛ روس بود ولى در پختن چكدرمه مهارت داشت. ميز بزرگ اتاق پذيرائى پر از انواع و اقسام غذا هاى لذيذ بود. سر ميز غذا تيركش گفت: فردا وقت دارى برويم سينما؟ گفتم، وقت دارم، ولى در حال حاضر علاقه خاصى به سينما ندارم. گفت، اگر فيلم اقبال را نشان بدهند چى ؟! او دنبال قضيه را گرفته و با مسئول سينماى عشق آباد صحبت كرده و رضايت او را جلب نموده بود. روز بعد سه- چهار نفرى سينماى خصوصى دربست در اختيار داشتيم! غير قابل تصور بود.
تيركش و ايل امان دايى از جمله افراد نادرى در تركمنستان بودند كه عليرغم داشتن پست و مقام مهم در دستگاه دولتى از استقلال فكرى و شخصيت با ثباتى برخوردار بوده و خود را خادم ملت تركمن تلقى ميكردند و از مدح و ثناگويى بيزار و بلحاظ ديدگاه سياسى ملى گرايانى بودند كه در وهله نخست منافع ملى تركمن ها را مد نظر داشتند. اينان از رشوه خوارى و زد و بند هاى معمول و مرسوم در جوامع شوروى مبرا بودند. ايل امان دايى كه اسم واقعى اش مراد بود، ابتدا در دستگاه دولت نيازف رشد كرد. سپس بتدريج كه يكنوع حالت جنون قدرت به نيازف دست داده بود، او نيز بتدريج از نيازف فاصله گرفت، بگونه اى كه در نهايت خود را كنار كشيد. مراد دايى چند سال پيش، در حاليكه زندگى ساده و بى آلايشى را در پيش گرفته بود، درگذشت.
بخاطر دارم كه در يكى از تعطيلات بين دو ترم، احتمالن سال ١٣٥٦، به بندر تركمن و بعد هم به كوميش دپه رفته بودم. در خانه پدر نامزدم، حاج مختومقلى، مهمان بودم كه يك هيئت نظامى ( دو ژنرال، يك سرهنگ و دو سروان) از تهران آمده بود تا در مرز ايران-شوروى با نظاميان شوروى در باره يك مسئله مرزى مورد دعوا مذاكره كرده و قراردادى را امضا كند. روز بعد صبح زود من و قارا، يكى از پسران حاج مختومقلى، با دو جيپ نظاميان را به مرز برديم. زمستان بود، باران بلا انقطاع ميباريد، زمين خيلى گلى بود و جاده اى هم وجود نداشت، از اينرو رانندگى خيلى دشوار بود. بالاخره به مرز رسيديم. پشت مرز ايران در خاك شوروى دو- سه تا چادر برپا شده بود و جلو يكى از چادر ها هفت- هشت نظامى عاليرتبه شوروى كنار هم ايستاده بودند. افسران عاليرتبه ايران از ماشين ها پياده شده و بطرف ميزبانان نظامى خود رفتند كه با استقبال آنان نيز مواجه شدند. ما كه قرار بود نزديك عصر دوباره دنبال آنها بيائيم، به پاسگاه مرزى حاج مختومقلى كه حدود ١٥ كيلومترى از آنجا فاصله داشت رفتيم و تمام روز را در آنجا مهمان ژاندارم ها بوديم. عصر كه دوباره به مرز برگشتيم، همه نظاميان از چادر بيرون آمدند. نظاميان ايرانى تلو تلو خوران بطرف ما آمده و سوار ماشين شدند. همه شاد و سرحال بودند. يكى از افسران از من پرسيد كه «سيشدى» چه معنى ميدهد؟ گفتم در چه رابطه اى اين لغت بكار برده شده و از طرف چه كسى؟ گفت:» وسط چادر ميز بزرگى قرار داشت كه پر از غذا هاى متنوع، سالاد، ميوه، دسر، خاويار و نوشابه هاى الكلى همه رقم بود. ما هم خورديم و نوشيديم، تا حدى كه حالم بهم خورد و روى ميز بالا آوردم! همين موقع بود كه سرهنگى به اسم مراد گفت : » سيشدى! »
اين همان مرادى بود كه مرا تحت نام ايل آمان دعوت كرده بود!
مراد انسانى وظيفه شناس، با تجربه و عميقن ملى گرا بود. روزى كه او و تيركش مرا تا فرودگاه بدرقه ميكردند، درعشق آباد، شهرى كه ماه ها رنگ باران را نميديد، باران ميباريد. مراد خطاب به من گفت: بخاطر رفتن تو آسمان هم ميگريد! ما سه نفر در مدت كوتاه اقامتم در عشق آباد بهم انس گرفته بوديم.
موقع خداحافظى به تيركش گفتم: مراد از من يك يادگارى دارد و حالا ميخواهم كه تو هم از من يك يادگارى داشته باشى. اضافه كردم، يك خودنويس خوب دارم، ساعت مچى خوبى هم دارم و بهچنين يك چاقوى سوئيسى، همانطور كه قبلن ديدى، كاربرد هاى مختلفى دارد، همراهم است. ميتوانى يكى از اينها را انتخاب كنى.
تيركش بدون اينكه لحظه اى مكث كند، گفت: چاقوى سوئيسى! ما همه خنديديم. مراد گفت: من ميدانستم كه اين از همان اولش چشم به چاقوى تو دوخته بود. چاقو هاى سوئيسى كه به قيچى، دربازكن و غيره مجهز بودند، آنزمان براى عشق آبادى ها، جدا از كيفيت خود، كاملن تازگى و از اينرو خيلى هوادار داشتند.
تيركش و مراد همكار بودند و باهم تيم خوبى را تشكيل ميدادند. مراد براى تيركش نه فقط رئيس خوب، بلكه الگوى خوبى نيز بشمار ميرفت. تيركش نيز چون مراد بعلت كاردانى و پشتكارى خود مراحل ترقى را سريع طى نموده و در مقام ژنرال پست هاى مهى( رئيس ستادكل مرزبانى) را احراز كرد. از جمله عمليات موفقيت آميزى كه او در دوره نيازف انجام داده بود كشف قاچاق چهل تن هروئين در مرز تركمنستان و افغانستان بود كه به مقصد روسيه در راه بود. تيركش در ارتش و نيز در ميان مردم از محبوبيت خاصى برخوردار بود. اين محبوبيت، شخصيت مستقل و مبرا بودن او از رشوه خوارى در چهارچوب سيستم فاسد نيازف نمى گنجيد و با منافع افسران عاليرتبه و كارمندان عالى مقام و حتى با شيوه حكومتى خود نيازف نيز در تضاد بود. از اينرو نيازف با ايجاد پاپوش و زدن اتهامات واهى سياسى بر تيركش، حكم بازداشت او را صادر كرد. سپس نيازف پرونده او را تكميل نموده و به اتهام شروع كودتا عليه خود او را به محاكمه كشانده و به ده سال زندان محكوم كرد. آغاز دوره زندان از همان روز هاى نخست توأم با تهمت، تحقير و شكنجه بود، بگونه اى كه تيركش در عرض چند ماه به انسانى تكيده و شكسته تبديل شده بود. خانواده او نيز از اجحافات غير انسانى مصون نبود.
بدين منوال سالها گذشت و تيركش در حال سپرى كردن آخرين روز هاى دوره حبس ده ساله خود بود كه سردمداران رژيم مدت حبس او را بدليل واهى بد رفتارى در زندان هفت سال ديگر نيز تمديد كردند. او بدنبال گذراندن دوره ده ساله زندان توأم با شكنجه، اكنون وارد دوره هفت ساله ديگرى شده بود كه احتمالن دوره هاى ديگرى را نيز در پى خود خواهد داشت؛ زيرا تا كنون هيچ زندانى سياسى اى كه سردمداران رژيم خود را از طرف او مورد تهديد احساس ميكردند، زنده از زندان خارج نشده است. تيركش پنجسال ديگر را نيز تحت شرايط طاقت فرساى زندان وحشتناك قرون وسطائى سپرى نمود.
در سيزدهم ژانويه خانواده تيركش خبر مرگ او را از طريق زندانبانان او دريافت كردند. تيركش در طول پانزده سال حبس توأم با شكنجه ممنوع الملاقات بود.
ما با مرك تيركش انسان پر ارزشى را از دست داديم كه ميتوانست در آينده تركمنستان نقش بزركى را ايفا كند.

2 پاسخ to “به ياد ژنرال تيركش تيرميوف”

  1. fereydoon diyeji 007 Says:

    allah rahmat edsin.jüma aga salam armangiz.in khaterat manra dobareh be türkmenistan we türkmensahra bord

  2. یوسف کـُر Says:

    ایزی یاراسین ، غالان لاری نینگ یاشی اوزین بولسین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: