طنز از تایاق – اسب پولوت

پولوت آغا اسبی تازه نفس خرید . اسب پیر قبلی اش بسکه در جاده های ناهموار روستا بار کشیده بود ، پشتش زخم برداشته بود و نای حرکت نداشت . پولوت اغا کلرش این بود که روزهای پنچشنبه با ارابه و اسب پیرش به پنچشنبه بازار برود چند بشکه نفت باربزند و بیاورد و تحویل مغازه ی قاسم دایی دهد.
خلاصه بعد از چند هفته پرس و جو و سرزدن به چند روستا اسب قبراق و سرحالی نصیبش شده بود.
خبر به گوش تمامی اهالی روستا رسید و روستاییان خوشحال از اینکه پولوت اغا بازهم به شهر میرود و همراه بشکه های نفت خرت وپرت برای فروش خواهد اورد.
اراز قاتی تلپک برای گفتن تبریک پیش پولوت اغا امد . کش پیژامه ی کوتاهش را بر روی شکم گنده اش جابه جا کرد و گفت : توولمه …. چه اسبی . چه پاهای کشیده و قشنگی. حیف این اسب که بخوای ارابه بهش ببندی ..این اسب فقط برای میدان مسابقه تربیت شده است .
در این وقت قارلی قارا مثل جن از پشت طویله بیرون امد و گفت : بابا رنگ اسب را ببینید ، روشن و براق ، یه نگاه به سینه اش بکنید. قامیش قولاغ اصلا حیف است این اسب بارکشی کند.این اسب مسابقه است .
عطا قلی تسبیح بلندش را در مشتش جا کرد و اون هم یک هندوانه ی گنده زیر بغل پولوت اغا گذاشت : بابا این اسب مسابقه ی پرش با مانع است.اگر باور ندارید این میدان و اینم سیم های خاردار . بیایین امتحانش کنید. شانسش را ببینید. چه اسبی گیرش اومده .
پولوت آغا با خود گفت : راست میگن ..چرا خودم تا حالا متوجه نشده بودم و همانجا تصمیم گرفت که هیچ گاری به اسب بی نظیرش نبندد .
فردای آن روز رفت و اسبش را برای شرکت در کورس بهاره ثبت نام کرد.
روز مسابقه همه ی اهالی روستا یه مینی بوس کرایه کرده به تماشای مسابقه رفتند . اسب پولات اغابا مانژ بیگانه بود و اصلا دوست نداشت توقفس بره . با هزار زحمت اسب آماده شد و اسبها پریدند . اسب پولوت هم دنبال اسبها می دوید . اسبها مستقیم می تاختند تا اینکه به اولین پیچ رسیدند .اسبها پیچیدند ولی اسب پولوت همچنان صراط المستقیم می تاخت . حیوان بیچاره از این نوع تمرینها نداشت . در عمرش مربی اسب ندیده بود مثل آدمهای آلزایمری گیج و منگ فقط می تاخت . از زمینهای کشاورزی و شخم زده گذشت و در دور دستها از نگاهها ناپدید شد .
اهالی روستا دست از پا درازتر با مینی بوسی که کرایه کرده بودند به روستا برگشتد که دیدند اسب زودتر از همه به روستا رسیده است و پولات یک بسته کاه در آخور اسب می ریخت و ارابه را آماده ی بستن می کرد.

ماتقلیچ دده گفت : روباه از شتر پرسید که عمق آب چقدر است ؟ شتر گفت تا زانو . روباه پرید داخل آب و دست و پا میزد تا غرق نشود، فریاد زد بابا تو گفتی تا زانو ، اینکه خیلی عمیق بود . شتر گفت : بابا گفتم تا زانوی من نه زانوی شما . بی پیاز ، نباید بی گدار به آب زد. اسبی که خسته است فقط به طرف مرگ میتازد .

01.11.2018

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: